...

سلام دوستای خوبم این روزا تنبل شدم و نمی تونم تند تند بیام اما خیلی گرفتارم تو فرهنگ سرا هم سرم شلوغ تر شده و اصلا فرصت ندارم. تو خونه هم که کار و زندگی و باران...

اگه بدونید الان چه قدر خونمون شلوغه.از دیروز تا حالا حالم زیاد خوب نبود و نتونستم کاری انجام بدم.اما تو اون چند روز تعطیلی حسابی بهم خوش گذشت چون دوباره بساط شمع سازی رو راه انداختم و مدام برای خودم شمع درست می کنم.می خوام چند تا خوشگلش رو برای دوست جونم درست کنم.

این روزا فقط تفریحه و کار.فرصتی برای کلاس رفتن ندارم مثلا از این که بخوام برم کلاس زبان می ترسم.راستش یه آدمی ام که اگه سرم شلوغ بشه گیج می شم الان تقریبا 4 روز درگیر فرهنگ سرا هستم و 1 روز هم درگیر پرونده و یه روز و یه شب هم می نویسم و گزارشام و تنظیم می کنم.تقریبا با محیط کارم وفق پیدا کردم و بدک نیست.

روزی هم اگه برام بمونه یا می ریم بیرون و مهمونی یا می رم خرید.جدیدا نمی تونم خیلی به مامانم و خواهرام سر بزنم.تازه بردن و آوردن باران هم افتاده روی دوش این بنده خدا ها که البته خداییش باید همین جا از مادر شوهر و برادر شوهرام هم تشکر کنم که همه جوره با ما راه میان و باران و می برن و میارن.خلاصه که همسایه ها یاری کنیده...

در هر حال خیلی از خودم توقع داشتم تا همین امروز صبح.همش فکر می کردم باید برم زبان.باید برم یوگا.باید برم کلاس تصویر گری کودک و نوجوان تا یه کار جدید یاد بگیرم ولی امروز صبح که به کارام و کارای خونه و مسوولیت باران و اینا فکر کردم دیدم بیشتر از این نمی تونم اکتیو باشم و باید سطح توقع ام رو بیارم پایین.

از باران بگم که این روزها کمی اخلاقش بهتره خداروشکر و زیاد گیر نمی ده.از نظر مهد هم می ره و میاد و راستش از خودم ناراضی ام چون نتونستم برنامه منظمی برای تمرین موسیقی و نقاشیش پیاده کنم.نقاشی رو هم که داره تو کانون پرورش فکری ادامه می ده...

مدرسه هم که اگه گفته باشم یه دونه خوبش و پیدا کردیم که دولتیه و جزو مدارس نمونه دولتی بوده مدیرش هم خیلی خرش می ره و این حرفا.منتها پیش دبستانی نداره و من موندم بزارم بره مهدشون یا بزارم یه مدرسه تا سال دیگه که می ره مدرسه راحت باشم.نمی دونم کمک اساسی می خوام.آهای مامانایی که بچه هاتون تو مهد یا مدرسه پیش رو گذروندن بیاید و به دادم برسید.

اگه بره مهد منم خیالم راحته و می دونم روزایی که من سرکارم هستم اونم تا عصری همون جاست.اما از طرفی می ترسم سال دیگه به مدرسه عادت نکنه.

دیروز برای اولین بار بردیمش اسکیت که خیلی خوشش اومد و قراره براش بخریم و دلم می خواد خیلی کامل یاد بگیره.

اینم از خبر های ما در این چند وقته.

به شدت دلم مسافرت به یه جای آروم رو می خواد.باران همش اصرار می کنه که دو تایی بریم شمال و منم شاید...شهریار هم که راضیه و می گه برید و خوش بگذرونید خودم دو دلم.اما راستش منم ته دلم بدم نمیاد یه مسافرت دو تایی با باران برم حالا ببینیم چی پیش میاد؟

تو این پست عکس نمی ذارم و تو پست بعدی که همین الان می ذارم از عکس استفاده می کنم.خوش باشید.

/ 3 نظر / 15 بازدید
پرستووو

سلام سلام دوستم ... مرسی از عکسای قشنگ پست بالایی ... باران جونی داره تپولی میشه یا عکسا اینطوری نشون میده ؟ ماشاالله [ماچ][بغل] خیلی ناز نازی تر داره میشه هر چی بزرگتر میشه ... من که تجربه ای برای مدرسه و مهد و اینا ندارم ولی نگران عادت کردنش نباشین ... همون مهد بذارین چه عجله ایه برای آشنا شدنش با مدرسه ؟

سپیده

سلام خوبید؟ [گل] آخ گفتید سفر داغ دلم تازه شد. خیلی دلم هوس یه مسافرت کرده. برید سفر و جای ما رو هم خالی کنید [گل] برای تغییر حال و هوا و روحیه خیلی عالیه در هر صورت انشاله که یه سفر توپ برید و کلی بهتون خوش بگذره[گل]