خب و یه عالمه عکس

خب نمی دونستم چه عنوانی باید بزارم برای این همه تنبلی و نبودن و اینا...

دارم به سالگرد وبلاگم نزدیک می شم و حیفم اومد ننویسم.برای همینم اومدم یه سلامی عرض کنم.از حال و هوای پاییزیتون بپرسم و یه سری چیزا بگم.

خب هم از عکسا عقب افتادم هم از مطالبی که مربوط به باران و این روزها می شه مخصوصا پدیده ای به نام مدرسه.

تا چشم رو هم گذاشتیم سه ماه از دوران مدرسه هم گذشت و خدایی حالا دارم می فهمم مامان های فداکاری که این همه به درس و مشق بچه هاشون می رسن چه کار بزرگی انجام می دن.

خدایی من موندم این معلم مهربان باران اینا چه قدر ماشالا تند تند درس می ده.

من یکی عقب افتادم.فقط می رسم به ریاضی و فارسیش...قران و علوم دیگه نمی رسم.

این روزا بیشتر به درس و مدرسه باران می گذره.و خوبه بدک نیست.این تعطیلات 5 روزه کلی پشت مادر و دختر اب خورد و اصلا نمی تونستیم صبا راحت بلند بشیم و بارانم یکمی طول کشید تا تو دور درس خوندن افتاد.البته من دو سه روز اول کاری به کارش نداشتم ولی سه روز اخر دیگه حسابی دیکته گفتم و نشوندمش سر درساش...

خیلی بازیگوشه البته چون از من حساب می بره نمی تونه از زیر درس فرار کنه ولی خب بازی و فیلم دیدن و ترجیح می ده...

هر روز صبح 6 بیدار می شیم و خانوم حاضر می شه و لقمه می خوره و کوله اش و می اندازه و راهی می شه که سوار سرویس بشه.

خدایی خیلی مستقله و من اصلا مشکلات یه سری مامانا رو باهاش ندارم.یعنی جدی بودن منم تاثیر داشته.من از روز اول لی لی به لالاش نذاشتم و می دونه دو سه بار صداش کنم دیگه باید تر و فرز بلند بشه و بره دستشویی و دست و صورت بشوره و بیاد صبونه بخوره.

خودشم تنهایی می ره سوار سرویس می شه و من فقط دو روز باهاش رفتم.البته از پنجره نگاش می کنم تا سوار بشه...

ظهر هم معمولا می رم دنبالش و با اسانسور میارمش بالا چون خودش اجازه نداره تنهایی سوار بشه و کلا می ترسه گیر کنه.اسانسور ما یکمی مشکل داره.یه روز ظهر برنجم رو گاز بود و اومدم سوار شدم که یهو گیر کرد و ده دقیقه تو اسانسور بودم.برام مهم نبود برنجم جزغاله بشه همش فکرم پیش باران بود که پایین منتظرمه و الان می ره می بینه من نیستم.خلاصه انقدر در زدم و صدا کردم که همسایمون کمک کرد و در باز شد...

دختر مجتمع بالاییمونم دو سال پیش تو اسانسور گیر کرد و فوت کرد که یه ترسی تو دل من هست...

ظهرا معمولا دست و صورت می شوره و لباساش و اویزون می کنه.نهار می خوره و دو تایی می خوابیم و عصر هم دیگه درگیر درس و مشق...

چارشنبه ها موسیقی می ره و پنجشنبه ها هم تمرین فلوت داره.یه مدتی مربی نقاشیشم که دوست خودمه و خونشون خیلی بهمون نزدیکه نبود و نبردمش نقاشی که اونم از این هفته شروع می شه.خودشم خیلی دوست داره و خیلی پیشرفت کرده دلم نمیاد نبرمش...

ترم پیش با پاستل کار می کرد و این ترم گواش کار می کنه.مربیش و خیلی دوست داره و اونم خانوم مهربونیه که توی یه فضای دلنشین با باران نقاشی کار می کنه و معمولا براش موزیک کودکانه می ذاره.منم گاهی می رم و می شینم و با مربی باران که دوست نازنین خودمم هست گپی می زنیم و نسکافه ای می خوریم و بد نمی گذره.گاهی هم کار داشته باشم باران و می ذارم و می رم و بر می گردم دنبالش...

فردا قراره برم محل کار سابقم که فرم پر کنم نمی دونم چی بشه به انرژی مثبتاتون نیاز دارم...

دیگه این که من و باران هم یه سفر تنهایی به همدان داشتیم که تو جشن سیسمونی امیر حسن پسر عموی توی راهی باران خانوم شرکت کنیم.دلم یه عالمه نی نی می خواد...

بابایی باران هم یه عمل جراحی کوچیک داشت و یه مدت هم درگیر اون بودیم و خلاصه نذری مامان شهریار هم انجام شد و دیگه همین.

فقط یه خاطره از دیکته نوشتن خانومی بگم.

بابایی داشت دیکته می گفت.گفت ساسان دامن...

باران نذاشت حرف بابایی تموم بشه و یهو گفت بابا نکنه می خوای اسلام و به خطر بندازی که خب ما هم کلی خندیدیم.

یه روز هم رفتیم جام جم و فاطمه عزیز و دوست داشتنی و فعال رو دیدیم و یه روز پاییزی قشنگ برامون رقم خورد و باران هم دوباره رفت تی وی و حالش و برد.مرسی فاطمه جون.

انقدرم تنبلم که هیچ عکسی از این روزای باران ندارم.

امشبم 39 تا شمع به شکل های صدف و خرچنگ و ستاره دریایی درست کردم برای درس ش که هر مامانی قراره برای یه حرف یه چیزی ببره و منم تو جلسه اذر ماه قبول کردم شمع ببرم.دو تا گل هم جدا برای خانومشون درست کردم و خدایی دست درد گرفتم.

جالبه می گم وای خسته شدم باران زبون دراز می گه مامانی خدایی حس خوبی بهت دست نداد؟فقط خسته شدی؟دیگه می خواستم قورتش بدم و گفتم مامانی حس خوبی داشتم چون برای تو کاری انجام دادم...

خب دیگه چی بگم؟

اها اون نمایشگاه بود که مامان وندا و هانا هم توش غرفه داشت.غنچه های شهر از اون و یه روز دیگه که روز جهانی کودک بود و رفته بودیم با همین خاله پروانه مربی نقاشی باران پارک لاله هم عکس دارم که سعی می کنم خیلی هاش و بزارم.

اها یه دو روز هم با خاله پروانه و همسرش رفتیم لاویج که خیلی فضای دوست داشتنی و قشنگی بود و می تونستی تصویر یه پاییز ناب رو ببینی...

برای شب یلدا  هم اصلا حس خاصی ندارم که کار جدیدی بکنم.البته نمی دونم حسم تا اون روز چی باشه...

خب اول یکی دو تا عکس از تولد باران و عروی شقایق جون

یه سری عکس هم از نمایشگاه غنچه های شهر و پارک لاله و جشنواره عروسکی

 

 

اینم یکی دو تا عکس از لاویج.با این عکسا پرونده عکسای ما بسته می شه و باید به فکر عکسای جدید باشیم.دی

اها عکسای نقاشیای بارانم می ذارم که خیلی پیشرفت کرده دست پروانه جون درد نکنه

 

 

 

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آذین

خیلی خوشحالم که می بینم خوب وخوش هستید این پستتون هم خیلی کامل وپر بار بود باران جونو ببوسید[ماچ]

پرستووو

ای جون ... چه دختر زرنگی داریم [ماچ][بغل] دست مامانیش درد نکنه ... چه نگران آسانسورتون شدم![نگران] ... مرسی از عکسای خوشگل باران خانومی ...[ماچ][ماچ] ... وااای چقدر نقاشی هاشو دوست دارم [قلب][گل]

لیلا مامان پویان

خیلی عکسای خوشگلی بودن مرسی نسترن جان همیشه خوش باشید عاشق نقاشی های قشنگ باران جان شدم[بغل][ماچ]

یه مامان (مریم)

حالا کو تا چهارشنبه سوری خانومی عکسها خیلی قشنگ بود عزیزم.......

ثبت خاطرات

سلااام...چه خبرای خوبی گذاشتید...ایشالله که کارتون درست میشه البته با توکل بر خدای مهربون...عکسهای نااااااااازی بود...تا فرصتی دوباره خدا نگهدارتون [گل]

سلوا

سلام منم از دیدن عکسهای خوشگل باران جون کلی لذت بردم[ماچ]موفق باشی عزیزم[ماچ] [ماچ][قلب][گل]

یه غریبه

ای جانم ....

سپیده عمه آریانا

salam nastaran joon khobi azizam . khoshhalam ke dobare bargashtid delam hesabi baratoon tang shode bood va naboodanetoon badajoor moshakahs bood . khoda ro shokr ke hame chiz roberehe azizam , enshalala ke hame chi bar vefghe moradet bashe azizam . elahi ghorboone baran golam besham man . 1000 mashala khanoom tar va aziztar shode . fadash beshaam ba un aksahaye besiyar khoshgelelesh koli az didaneshoon lezat bordam . soorate mahesh ro hesabi bejam beboos azizam. ye k donya aramesh va shadi va enreji mosbat baratoon arezoomandam .[ماچ][بغل][قلب][ماچ][گل][گل][گل]