سلامی زمستانی

سلام دوستای خوب و مهربون.ما هستیم ولی بعضی وقت ها گرفتاری های روزمره و تکراری باعث می شه کمتر وقت کنیم به اینجا سر بزنیم.کارهایی مثل بردن و آوردن باران خانم به کلاس هاش و این حرفا و یا مهمونی رفتن و مهمون اومدن.تو این چند وقته چند تا مهمون عزیز داشتیم و چند جا هم رفتیم مهمونی که خیلی بهمون خوش گذشت...

ماه دانا دختر یکی از دوستای فابریک باباییه که البته چند ساله منم با مامان مهربونش دوست شدم و یکی از کسانی هستند که ما تقریبا زیاد همدیگرو می بینیم...ماه دانا جون ٣ سالش تموم شده و بچه خوب و نازنینیه که خوشبختانه با وجود ٣ سال اختلاف سنی با باران خوب همدیگرو پیدا کردن و تو جمعای دوستی معمولا با هم خوب بازی می کنن.عمو سعید و خاله سودابه جفتشون هنرمند هستن و ساز می زنن

دتیز و مهدی هم یکی دیگه از دوستامون هستن که تازه صاحب یه بچه فینگیلی شدن که ٣ ماهشه و من عاشقشم از بس که بچه شیرین و باهوش و نانازیه...مامان و بابایی که ازشون اسم بردم مامان و بابای مهتن هستن و اونا هم هنرمندن و نویسنده و شاعر و ریاضی دان هستند.

دوست جونم و همسر خوبش هم یکی دیگه از دوستامونن که باهاشون قشم رفته بودیم و می تونم بگم پایه ترین دوستای دنیان برای دور هم جمع شدن و سفرای هول هولکی رفتن و شب نشینی و اینا...عاشقتم دوست جونم

آمتیس ٨ ماهه هم دختر یکی دیگه از دوستای باباست که ایشون هم هنرمند هستند و خانم مهربون و خوبی هم دارن که با هم جوریم.

دکتر رستگار و ماندانا جون هم یکی دیگه از دوستایی که ما باهاشون ارتباط داریم و آدمای صمیمی و خیلی مهربون و خونگرمی هستن.

از دنیای وبلاگ هم مامان و بابای ارغوان عسلی و نیروانا جون و مامان و بابای عزیزش رو هم گاهی می بینیم که دوست داریم این دیدارها بیشتر بشه.

اتفاقا یکی از جاهایی که جدیدا رفته بودیم خونه جدید ارغوان گلی بود که من باز هم خونه جدید و بهشون تبریک می گم.

نمی دونم چرا دلم خواست از دوستامون اسم ببرم.شاید برای این که خیلی دوسشون دارم و باهاشون راحتم.

ما خودمون برای همه چیز پایه ایم...پای مهمونی و شب نشینی و مسافرت و ...

از همون وقتی که باران کوچولو بود نذاشتیم بچه کوچیک داشتن باعث بشه رفت و آمدمون کم بشه تا امسال که باران باید صبا زود بره مهد و دیگه مثل سابق نمی شه اما بازم تا ١٢ جا داریم برای مهمونی و این برنامه ها...سعی می کنیم بیشتر رفت و آمدا رو بزاریم برای شبای پنجشنبه و جمعه.

امسال باران نظم بیشتری پیدا کرده و بین ١٠ تا ١١ می خوابه صبا هم ۶ و ۴۵ دقیقه بلند می شه تا بتونه با بابایی بره سر کلاس.تا مدتی قبل سرویسی بود ولی مدتیه که دوست داره با باباش بره و با سرویس برگرده.

از دوستای خوب و مهمونی و اینا بگذریم می رسیم به ١٣ بهمن که دهمین سالگرد عقد من و بابایی بود که به خودم و خودش تبریک می گم...

ما هفته گذشته رفتیم همدان.سه شنبه ساعت ٨ و نیم حرکت کردیم و ١٢ و نیم رسیدیم و مثل همیشه به عمه باران زحمت دادیم و یه شب هم رفتیم خونه عموی باران که باران کلی با دختر عموش سها بازی کرد...

چهارشنبه برف خیلی زیادی اومد و هوا خیلی سرد شد...عصر رفتیم تویوپ سواری و برف بازی و باران حسابی کیف کرد.

برف چهره شهر رو خیلی قشنگ کرده بود و کیف کردیم...

فردای اون روز رفتیم لاله جین که مرکز سفال و چیزای قشنگ سرامیکیه و یک کمی چیز میز خریدیم.انقدر هوا سرد بود که شیشه ها یخ زده بود و بالا و پایین نمی اومد.

روز جمعه هم رفتیم گنجنامه سوار تله کابین بشیم که چون هوا خراب بود نشد ولی از هوای سرد و برفی اونجا کلی حال اومدیم...

همون روز قبل از این که راه بیفتیم و بیایم به سمت تهران باران همراه دختر عمه و پسر عمه مهربونش رفت و بالاخره یه آدم برفی درست کرد و به آرزوش رسید.

یه اتفاقی افتاده یعنی یه جریانی پیش اومده که من می خواستم اینجا بگم چیه ولی چون هنوز مطمئن نیستیم و هیچی معلوم نیست می ذارم تا کاملا مشخص بشه بعد می نویسم...مربوط به بارانه.دعا کنید ج.ر بشه چون ما خیلی خوشحال می شیم...و برای خود باران هم خیلی خوبه

چند تا عکس هم از همدان و برف می ذارم براتون

 

 

 

 

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان عسل

سلام خانمی [ماچ] انشا... که همیشه شاد و سلامت و خوش باشید چه عکسهای خوشگلی باران جون انداخته [ماچ] در مورد اون اتفاق هم آرزو می کنم هر چی که دلتون می خواهد و خیر و صلاحتون هست پیش بیاد [ماچ]

سمی

سلام امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشید وهمیشه به گشت و گذار و تفریح[ماچ][ماچ][ماچ] عکساتوووووون عالییییییییییییه عالییییییییییییی[قلب][ماچ][قلب][ماچ][قلب][ماچ][قلب][ماچ]

مامان ماهک

چه دختر نازی یخ زدم خوش به حالتون حسابی برف بازی کردید

سپیده عمه آریانا

سلام نسترن جون خوبید همیشه به گردش و شادی قربون باران نازم با عکسهای خوشگلش . انشااله همیشه شاداب و سلامت باشید . باران گلم رو ببوسید[ماچ][بغل][قلب][گل][گل][گل]

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم خیلی دوست دارم سر فرصت برم همدان رو ببینم. ولی فکر کنم شما خیلی فصل سردی رفتین اونجا.[قلب]

آرزو مامان آرش

سلام نسترن جان خوبی؟ باران جون خوبه؟ به به چه عکسهای قشنگی گذاشتی. ماشاءالله برای خودش دیگه خانمی شده خدا حفظش کنه. [ماچ]

یه غریبه

سلام دوستی هاتون پایدار و پرمهر عکسا برام باز نشد، یه فرصت دیگه میام عکسا رو میبینم[قلب]

کوچه نادری

خدا رو شکر که اینقدر قدر لحظه هاتونو می دونین و ازش لذت می برین. خیلی خیلی شکر.