مادر نمونه!

خداییش الان یه عدد مامان نمونه داره باهاتون حرف می زنه...

من کلا از هر جونوری می ترسم.سوسک و عنکبوت و هر چی که فکرش وبکنید.حالا قضیه از چه قراره؟

من امروز زیاد حالم خوب نبود و بیشتر زیر پتو بودم.باران هم سرش به کار خودش گرم بود.از مهد که اومد مثل همیشه گرسنه بود و من امروزتصمیم گرفتم دیگه بهش غذا ندم.چون تو مهد دوبار غذا می خوره و خونه هم که میاد همش گرسنه ست.غذا می خوره هیچی.خوراکی روزانه اش هم که شامل بستنی و آب میوه و کیک و اینا می شه رو هم می خوره.ماشالا تپلی هم شده و شکمش زده جلو...

به هر حال وقتی غذا خواست بهش ندادم.بعد گیر داد برام از مغازه خوراکی بگیر که بازم من زنگ نزدم چیزی برامون بیارن.کلوچه داشتیم بهش دادم با شیر خورد.دوباره خوراکی خواست.منم یک کمی خوراکیش از دیروزمونده بود اون و دادم و حالا فعلا دیگه چیزی نمی خواد.باید سعی کنم برنامه تغذیه اش ودرست کنم.

حالا ببین چه قدر جاده خاکی رفتم.داشتم می گفتم.دراز کشیده بودم زیر پتو که اومد و گفت مامانی من می ترسم.از تو آشپزخونه صدای خر خر میاد.منم که حال نداشتم از جام بلند بشم گفتم مامان جون فکر می کنی چیزی نیست.احساس کردم می ترسه.بعد هی گیر داد مامان تروخدا بیا ببین چیه.من می ترسم.حالا منطق من و باش:مامان جان این مساله ای که می گی دو حالت داره.یا صدای موتور یخچال و گاز و ماشین لباسشویی ایناست یا صدای موش و سوسکه.گفت خوب؟گفتم هیچی دیگه اگه صدای سوسک و موش باشه که منم مثل تو می ترسم پس بیا همدیگرو بغل کنیم و بخوابیم.

حالا خدایی من همیشه فکر می کردم اگه دراکولا روهم ببینم مامانم از پسش بر میاد.حالا باران گیر یه مامان ترسو افتاده.

حالا جالبه یه بارم داشتم جارو برقی می کشیدم جنازه یه سوسک بزرگ افتاده بود دم در خونه.باران دوسالی کوچیک تر بود.حتا می ترسیدم جنازه سوسکه رو با لوله جارو برقی بکشم تو.کلی قربون صدقه اش رفتم که بیا جان مامان تو این کار و بکن اما اونم به تابعیت از من می ترسید.آخر سرم بچه ام پیشنهاد داد مامان بیا باهم سر لوله رو بگیریم که کمتر بترسیم.

یه بار دیگه هم خونه قبلیمون بودیم باران سه سالش هم نشده بود.یه سوسک از حموم اومد بیرون.من یه فرصت چند ثانیه ای داشتم که تصمیم بگیرم می خوام چی کار کنم؟

جیغ بنفش بکشم و برم رومبل؟یا این که با دمپایی سوسکه رو بکشم؟چون اگه نمی کشتمش می رفت زیر تختا و خلاصه که اوضاع بدتر می شد.منم دمپایی رو برداشتم و محکم زدم رو سر سوسکه و بعد که چند بار زدم روش و لهش کردم جیغ کشیدم و با بغض نشستم بالا سر جنازه اش و فحشای رکیک دادم به بدبخت مادر مرده.

باران هم هاج و واج نگاه می کرد.

حالا یکی دیگه یادم اومد.باران چند روزه بود و ما خونه مامانم زندگی می کردیم.دوستامون اومده بودن دیدن من و باران .نشسته بودیم روی زمین تو اتاق باران و حرف می زدیم که یهو دیدم یه سوسکی داره میاد طرفم.منم باران و گذاشتم رو زمین و خودم در رفتم.

خب دیگه بسه هر چی از شجاعت گفتم.یه سری عکس دارم که تو مهد از باران گرفتن براتون می ذارم.چند تا هم عکسای کلاس باله اشه نمی دونم کیفیتش چه جوری باشه.

 

/ 21 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راما

عکسها فوق العاده اند[لبخند]

ثبت خاطرات

سلام....چه مادر و دختر شجاعی [چشمک]بابا ای ول داره [نیشخند]پیش ما هم بیا.....عکس هم مثل همیشه زیبا بود[قلب]

سلوا

سلام نسترن خانم دوست داشتنی خیلی خوشحال شدم به وبلاگم اومدید[ماچ]انشاا... هر چه زودتر سلامتیتون رو به دست بیارید[قلب]باران جون گلم رو هم ببوسید[ماچ][قلب][گل]انشاالله هر روز شاهد موفقیتهایش باشید[قلب]

سپیده عمه آریانا

الهی قربون باران گلم برم با مامان مهربون و نمونه اش . جیگرشو برم با عکسهای یکی از یکی خوشگلترش. صورت ماهش رو حسابی بجام ببوس نسترن جون[ماچ][بغل][قلب][ماچ]

یه غریبه

باران جان کلی از دیدن عکسات لذت بردم [ماچ] و نسترن جان کلی هم به اینکه باران رو گذاشتین زمین و خودتون در رفتید خندیدم [چشمک]

هاله

چه بالرین های خوشگلی

الی

وای چه دخملی چه نازه باران خانمی اولین باره میام خیلی از وبت خوشم اومد اگه تونستی شما هم به من سر بزن[قلب]