باران این روزها

این مطلب برای قبله که ثبت موقتش کرده بودم.می خواستم با عکس باشه ولی عکسا تو لب تاب باباییه و اونم برده سرکار و گفتم حالا که حسش هست بذارم تا بعد یه پست جداگانه عکس هم بذارم.مراقب خودتون باشید.ما می خونیمتون و به یاد همه هستیم.ایشالا این روزا سرم خلوت بشه از جریانات زندگی می گم.برامون دعا کنید یه مساله ای اگه درست بشه مشکلات مالی حل می شه.بوس

سلام دوستای خوبم.می دونم خیلی وقته نبودیم.یعنی بودیم ولی حس و حوصله نوشتن نبود.خیلی دلم می خواست باران با دستای خودش و سوادش اینجا اولین مطلب رو تایپ کنه.ولی خب با رفتن مامان خیلی خیلی بی حوصله شدم.به هرحال زندگی ما در جریانه و باران هم با وجود تمام دلتنگی هاش برای مامان بزرگش به هر حال یه بچه ست و مشغول بازی و شیطنت...

کارنامه کلاس اول باران رو هم گرفتیم و خدا رو شکر همه چیزش خیلی خوب بود و ما رو خیلی خوشحال کرد.واقعا امسال سال پر دردسری بود و من خیلی سعی کردم باران اصلا متوجه چیزی نشه و به درسش لطمه نخوره.به درسش که لطمه نخورد ولی خب جریان مامان و نمی تونستم براش هضم کنم و باران خیلی خیلی بی تابی کرد و گریه کرد و هنوز هم دلتنگ می شه ولی من دارم سعی خودم و می کنم که امکاناتی رو براش فراهم کنم که بتونه این مساله رو بگذرونه...خیلی خیلی بچه حساس و تو داریه و خیلی راحت نمی شه فهمید به چی فکر می کنه.خیلی وقتا می بینم که بغض داره و با چشمای اشکی از مامان یاد می کنه و تازه نمی گه هم که چرا ناراحته باید انقدر ازش بپرسم و قسمش بدم تا حرف بزنه.به هر حال من دورادور با مشاور در ارتباطم و برای دادن این خبر به باران هم از مشاور کمک گرفتم و بی تاثیر نبود.چون واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم؟

روز کفن و دفن و اینا باران و نیاوردم و خبر نداشت.روز سوم بهش خبر دادم و خیلی گریه کرد و جیگر همه رو اتیش زد.رابطه باران و مامانم خیلی خاص بود.یه جور مادر بود براش.از وقتی به دنیا اومد تا دو سالگی با مامانم بودیم و مامان همیشه مراقبش بود و خیلی وقتا که ما بیرون بودیم یا سرکار می رفتم خیلی با مامان بود و وابسته شده بود.بعدشم که ما از پیش مامان رفتیم هم چون من محل کارم طرف خونه مامان بود باران همیشه پیش مامان می موند.

به هر حال بهتره بیشتر از این ناراحتتون نکنم و یکمی از خوشی ها بگم.

کارنامه باران خیلی برامون خوب بود و خوشحالمون کرد.در کنار این که بهمن ماه کنسرت باران اینا هم برگذار شد و باران امسال فلوت به دست بود که حسابی کیف کردیم.باران خیلی فلوت و خوب می زنه و من خوشحالم.به بلز خیلی علاقه نشون نمی داد.

دوره فلوت و کلا ارفشون هم تو موسسه ودا داره به پایان می رسه و باید یه مدت کوتاهی تنبک یا دف بزنه.خودش می گه دف ولی من و پدرش صلاح می دونیم تنبک بره.حالا دوستاش و دیده جو زده شده.البته من بدم نمیاد هر چیزی رو که دوست داره تجربه کنه.احتمالا به یه نتیجه ای برسیم.

از وقتی هم درساش تموم شده خیلی حوصله اش سر می ره.با این که تا الان همش مهمونی و گردش بوده ولی باز هم بیکاره و زندگیش از اون نظم مدرسه در اومده.فقط کلاس موسیقیش و می ره که یه روز تو هفته براش کمه.

تصمیم دارم بفرستمش نقاشیش و که یه مدته عقب افتاده ادامه بده و یه سری کلاسای مدرسه هم هست که سه شنبه می رم ببینم چی به چیه.

مدرسه یه سری کلاسای تابستونی مثل قران و کامپیوتر و زبان و اینا داره که می دونم 3 ماهه باران چیزی یاد نمی گیره ولی فقط می خوام کمی سرش گرم بشه.چون یه روز هم اردو دارن تو هفته.یه روزایی هم می برمش استخر و برنامه اسکیت هم باید بذارم.ماشالا باران هم مثل بقیه بچه ها خیلی پر انرژی هستش.

روزاش که معمولا از ساعت 8 یا نهایت 9 شروع می شه رو معمولا با دیدن پرشن تون و بازی با زهرا دختر همسایه و بیرون رفتن می گذرونه.البته من این روزها به خاطر مامانم و دیابت و کم خونی خیلی حوصله ندارم مدام ببرمش پارک ولی تصمیم دارم برنامه خوبی برای تابستونش بذارم.

همش هم استرس دارم نکنه تو این 4 ماه از درساش عقب بمونه و یه وقت یادش بره.این قضیه رو هم گذاشتم برای تیر ماه که هر روز باهاش یکمی درساش و دوره کنیم.ممنون می شم اگه راهنمایی در این مورد دارید بهم بگید...می ترسم خطش بد بشه یا مباحث مدرسه رو یادش بره.خطش این اخری ها خیلی خوب شده بود.

داستان های قشنگی می گه و خودش تایپ می کنه.یکی از داستان هاش هم به نام گربه مغرور تو مجله یکی بود یکی نبود چاپ شد و ما خیلی خوشحال شدیم.

نمی دونم دیگه باید از چی بگم.فقط در حال حاضر دغدغه برنامه ریزی برای تابستون باران و دارم و درگیر مریضی های خودمم هستم.

امیدوارم خوب و خوش باشید.از همتون بابت دلگرمی هاتون و همراهیتون و تسلیت هاتون هم اینجا هم اس ام اسی هم تلفنی هم حضوری ممنون.

ایشالا بتونیم تو شادی هاتون جبران کنیم.همتون رو هم می خونیم فقط خیلی حال و حوصله برای کامنت گذاشتن نبود که ایشالا از این به بعد بیشتر سر می زنیم.

ممنون که مارو تنها نذاشتید.

عکس هم از عید دارم و چند روزی که به اصرار عمه و عموهای باران رفتیم همدان.ایشالا یه سری عکسای تابستونی هم ازش می گیرم.و براتون می ذارم

به غیر از همدان که تو عید رفتیم دو هفته پیش هم با خاله هلن و خاله فرشته وباران جون یه سفر دلچسب به مشهد داشتیم امیدوارم امام رضا خودش اون چیزایی رو که برامون خوبه پیش بیاره...

 

/ 11 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفیسه

خوشحالمون کردی که نوشتی[گل][لبخند]

خاطرات خانه کودکی

ما هم دلمون تنگ شده بود [قلب] بیشتر بیا بنویس خانمی ..... منتظر عکسای خوشگل خانمی هستیم[ماچ]

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم خوشحالم که برگشتی. موفقیت باران جون مبارک. امیدوارم تابستون حسابی بهش خوش بگذره.[قلب]

سپيده عمه آريانا

سلام نسترن جون خوبي عزيزم . خيلي خوشحالم كه دوباره برگشتيد . كلي دلم براتون تنگ شده بود . خدا مادر عزيزتون رو رحمت كنه . روحشون شاد . موفقيت باران عزيزم رو تبريك ميگم . انشااله هميشه در تمامي مراحل زندگيش موفق و خوشبخت باشه و آينده زيبا و درخشاني در انتظارش باشه . الهي فداش بشم . بي صبرانه منتظر عكسهاي دخملي گل و حضور پر رنگ شما در اينجا هستيم . انشااله كه هميشه شاداب و سلامت و پر انرژي باشيد . باران گلم را ببوسيد[ماچ][بغل][قلب][گل]

سپيده عمه آريانا

سلام نسترن جون خوبي عزيزم . خيلي خوشحالم كه دوباره برگشتيد . كلي دلم براتون تنگ شده بود . خدا مادر عزيزتون رو رحمت كنه . روحشون شاد . موفقيت باران عزيزم رو تبريك ميگم . انشااله هميشه در تمامي مراحل زندگيش موفق و خوشبخت باشه و آينده زيبا و درخشاني در انتظارش باشه . الهي فداش بشم . بي صبرانه منتظر عكسهاي دخملي گل و حضور پر رنگ شما در اينجا هستيم . انشااله كه هميشه شاداب و سلامت و پر انرژي باشيد . باران گلم را ببوسيد[ماچ][بغل][قلب][گل]

ننه نارگلی و نگار

سلام دوست عزیز من خیلی درگیر بودم و تازه الان فهمیدم.[گریه][گریه] خدا رحمتشون کنه و امیدوارم در آرامش باشن[گل]

مامان امیر حسین

با سلام وبلاگ زیبایی دارین خوشحال میشیم به کلبه کوچیک امیر حسین هم یه سری بزنید و با نظرات زیباتون خاطره ای برای امیر حسین به جا بزارین من شما رو با افتخار لینک کردم باز هم خوشحال میشیم شما هم مارا به جمع دوستان خود اضافه کنید تا در آینده دوستهای خوبی برای همدیگه باشند با تشکر از شما [گل][گل][گل][گل][گل]

خانه سبزمان

امیدوارم خداوند به تو و باران گلم کمک کنه تا آرامش بیشتری پیدا کنید! امیدوارم به زودی مریضی و تمام مشکلات از سر راهت برن کنار! مواظب خودت باش! می بوسمتون[ماچ][لبخند]

به نام خدا فرهیخته گرامی، وبلاگ نویس ارجمند با سلام و احترام ؛ بدین وسیله از شما دعوت می شود تا در دهمین جشن تولد پرشین بلاگ حضور بهم رسانید . محل برگزاری : خیابان شریعتی ؛ قبل از پل سید خندان ؛ پارک اندیشه ؛ فرهنگسرای اندیشه ساعت : 16 الی 19 عصر خواهشمند است در روز مراسم به دبیرخانه مراسم ( سرکار خانم نیک نفس ) جهت هماهنگیهای لازم مراجعه نمایید . با تشکر نگار نیک نفس مدیر فنز پرشین بلاگ

خواننده خاموش از لندن

به نام خدا سلام موفق و سلامت باشید.پیشاپیش ماه مبارک رمضان بر شما مبارک باد.خواننده شما از لندن