و اما

و اما قدم هامون و گاهی تند و گاهی اروم برداشتیم و با کمک یه دوست جان خوب و خوش ذوق کمر به همت عوض کردن وسایل زدیم و بالاخره تموم شد و ما توی یه خونه ای که همه رنگاش با هم هارمونی داره و بسی خوشاینده به سر می بریم.من همین جا از دوست خوبم تشکر می کنم که خیلی زحمت کشید و با ذوق و شوقی که یه جاهایی جتا بیشتر از من هم بود تلاش کرد و بالاخره یه خونه خوشگل و بابا طبع من ساخته شد.باران که حسابی از اتاق جدیدش لذت می بره و اتاقا رو که جا به جا کردیم یه اتاق بزرگ تر نصیبش شد و همه وسایلش رو خیلی دوست داره.بیشترین هزینه هم مربوط به اتاق این دخملکمون شد.ولی دیدن خوشحالیش خیلی برام ارزش داره...بابایی هم بعد از یه کوچولو بد قولی لب تاب بازی رو براش خرید که هر کاری باهاش می کنه الا اینترنت...هم موزیک هم فیلم و هم یه عالمه بازی...

کلاس تمبک هم با جدیت بیشتری دنبال می شه و خیلی وقتا اشنایی با سازها رو دارن.تمام خرید های مدرسه اش به غیر از یه سری چیزا رو هم خریدیم و منتظر بوی ماه مهر و مدرسه ها هستیم.

حتما از اتاق جدید باران و خونمون عکس می ذارم.ولی امروز یه سری عکس دارم که یه مدتی بود می خواستم بذارم و نمی شد.ایشالا بتونم بذارمشون.

الان همه چیز خوبه و اوکی و همه منتظر مدرسه ها هستیم.مریضی خودمم خیلی ازش خبر ندارم...راستش باید برم دکتر کلیه که این روزا به خاطر درگیری و کار خونه هنوز نرفتم اما حتما شنبه می رم.همچنان برامون دعا کنید.مانتو شلوار مدرسه باران رو هم باید ببرم عموش کوتاه کنه.امسال خودم باران و می برم و میارم.چون پارسال خیلی استرس داشتم به خاطر سرویس و تمام 9 ماه رو زجر کشیدم تا بره و بیاد...

این روزای اخر رو هم ایدا میاد پیش باران و با هم بازی می کنن و به زور میان بالا.ولی گاهی هم دعواشون می شه و خیلی جیغ و داد می کنن.

این میز صبونه که وقتی من و بابایی خواب بودیم چیده

خونه دوست بابایی با مهتن

عروسی پسر پسرخاله بابایی

یه بارون تابستونی

/ 2 نظر / 24 بازدید
یک دوست

به نام خدا سلام.به سلامتی و دل خوش انشاالله.در پناه خدا سالم و برقرار باشید...از لندن

خاطرات خانه کودکی

خدا رو شکر همه چی روبراهه..خونه نونوار هم مبارک ..با ذل خوش لذتش رو ببرین[قلب]