پنجشنبه و جمعه خيلی به من خوش گذشت از طرف دانشگاه بردن کاشان و جمکران که خيلی خيلی خوش گذشت بعد از مدت ها احساس کردم که مال خودمم.اين قدر جيغ و داد و شيطنت کردم که هنوز هم صدام گرفته.شهر کاشان خيلی قشنگ بود مخصوصا اين که فصل گلاب گيری هم بود و من هم تا به حال نرفته بودم و اين رفتن رو مديون شهريارم چون اولش نمی خواستم برم اما اون اين قدر از کاشان تعريف کرد و تشويقم کرد که رفتم به هر جاتون خالی.
موضوع ديگه يی رو که می خوام بگم اينه که ديروز سالگرد مرگ دلخراش پدرم بود مرگی که هنوز هم باور ندارمش.هيچ وقت يادم نمی آد مزه ی جذبه و عصبانيت پدرم رو چشيده باشم هرچه بود مهربانی بود درست ۶ سال پيش روز ۴ خرداد سال ۱۳۷۶ خبر مرگ پدرم رو شنيدم مرگی تلخ و مرگی بدون خداحافظی.اميدوارم قدر پدراتون رو بدونيد.

/ 5 نظر / 5 بازدید
saman

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده ست.وز عمر مرا جز شب ديجور نمانده ست.خداوند روح پاک پدرت را قرين رحمت وشادی بگرداند.از آشنايت خوشحالم.مطالب قابل خواندن خوبی در وبتان ديدم مخصوصا شعر قشنگ وروان:نيمچه شعر من.موفق باشيد....

a

سلام. خوب هستی؟الان رفتم ای -ميل را ديدم. مرسی. راستش دارم چند تا داستانم را جمع و جور می کنم که کم تر در بلاگ می نويسم. مطلبت را خواندم. داشتی از شادی هايت می گفتی که يکهو ياد آور لحظات سختی شدی. خدا پدرتان را رحمت کند. موفق باشی.

Sepideh

خدا پدرتون رو بيامرزه نسترن جون.

دنيای يک ايرانی

خدا رحمتشون کنه. در ضمن اسم وبلاگت خيلی زيباست! :) من تو کف اين اسم وبلاگت هستم فقط!!