تجربه

یه وقتایی یه روزایی یه ساعتایی و یه اتفاق ها و تجربه هایی با همه عادی بودنشون یه حس ناب در درون آدم به وجود میارن.این روزا باران مشغول کلاسای تابستونیه.اسکیت موسیقی زبان و بازی با بچه های مجتمع.مبینا دوست و هم کلاسیش خونشون تو کوچه روبروی مجتمع ماست.و این روزا میاد با هم تو محوطه بازی می کنن.براش خوشحالم که دوران کودکیش در کنار یه سری ناملایمات داره خوب می گذره.از همون 3 یا 4 سالگی امکان این و داشت که بره و تو یه محیط امن با بچه ها بازی کنه.در هر صورت ما دو روز در هفته می ریم بوستان جوانمردان اسکیت.مبینا و دو سه تا دوستای دیگه هم مدرسه ای باران هم هستن.

و اما اون حس ناب که من و وادار کرد بیام و اینجا بنویسم این بود که اولا من موقعی که باران سر کلاس بود و مشغول پیاده روی بودم یکی از دوستان خیلی قدیمیم رو دیدم با همسر و دو تا پسر گلش و خیلی خوشحال شدم.با این دوستم و چند تا دوست دیگه اون موقع ها روزای خوبی داشتیم...

بعد از کلاس هم در حالی که من کیف اسکیت باران رو دوشم بود راه افتادیم سمت چند تا غرفه ای که تو پارک بود.نون شیرمال خریدم با هم خوردیم.رفتیم آش بخوریم که نداشت و بعد به پیشنهاد باران رفتیم سینما شش بعدی.هیجانش و دوست داشتم.وسطش از ترس و هیجان محکم چسبیده بودم به صندلی و بهش گفتم بچه تو کی این همه شجاع شدی خخخ

دخترم دوستت دارم.تو نفس و جون و عمر و زندگی و هم قدم تمام لحظه هامی.نمی تونم بیان کنم از این که دست توی دست هم می ریم بیرون و قدم می زنیم چه حال خوبی دارم.

خدایا ازت ممنون بابت این که من و لایق مادر شدن دونستی.

امیدوارم همه بچه ها زنده و سلامت و شاد در کنار خانواده هاشون زندگی کنن و خدا باران منم صحیح و سلامت نگه داره.آمین

/ 1 نظر / 29 بازدید
نیلوفر

سلام برايتان موفقيت توام با سر بلندي آرزومندم