بخشی از کتاب شازده کوچولو...

سلام دوستان می دونم که شاید همه ی شما کتاب شازده کوچولو رو خونده باشید اما حالا دیگه شاید شما رو یاد یک خاطره بندازه و شایدم مثل من براتون یاد آور یک عشق باشه... تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. ديدار کوتاه بود اما شهريار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.




به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت يک مشت بطری خالی و يک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شهريار کوچولو پرسيد: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهريار کوچولو که حالا ديگر دلش برای او می‌سوخت پرسيد: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پايين گفت: -سر شکستگيم را.
شهريار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسيد: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.


اين را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهريار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -اين آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجيبند!

12a.jpeg

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
a

نسترن خانم سلام . متشكر از پيامت و احساسات پاكت. در مورد شجريان بايد بگويم خواننده خوبي است هر چند كه اين روزها به خاطر فرهنگ از دست رفته اين مردم، جوان ترها (كه خيلي هاشان هم حرفي براي گفتن ندارند) محبوب ترند. متاسف شدم كه مسافرتتان همراه با اندوه بوده . راستي شما اهل همدان هستيد؟ دوبار هم پيام گذاشته بودي كه پيام من دير شد. ولی هزارتو را خواندم. قشنگ بود. مي تواني مطلب جديدم را هم بخواني. موفق و مويد باشي

darlahze

خيلی جالبه. بخصوص وقتی با صدای شاملو به آن گوش می کنم.

Marjan

salam...jaleb bood...makhsosan akset..ta bad

بهرام

سلام يك خاطره قديمي منو زنده كرد، همين!!!

علي

سلام نسترن خانم..... ممنون از پيامت.... راستي بالاخره چي شد؟ تو بردي يا مادربزرگت؟......در مورد شازده كوچولو هم بايد بگم براي منم ياد آور يه عشق قديميه .... عشقي كه ديگه هرگز به دست نمياد.... بازم بهم سر بزن

توحيد

دوباره سلام ... پس مثل اينکه اين بار نوبت شماست که واسه ما دعا کنی :)

Sepideh

يه موقع بود به هر کی کتاب شازده کوچولو رو می داديم عاشق می شد.

!

از خواندن مطلبت بی نهايت لذت بردم . آری اينها کار هر روز ماست . يک سرگشتگی . يک بی کسی و يک تنهايی بزرگ . من به ديدگاه خوب و روشنت نياز دارم . به من سری بزن !

نیما

سلام منم آن مسافری که شايد ديگر کوچک نباشد ولی به در به دری و کوچکی مسافرکوچولوی تو می باشم مسافر کوچکی که ديوانه وار در شهری گم شده شهری که بوی تاريکی و نفرت می دهد و سرگردان به دنبال زمزمه های عاشقانه می گردد

chia.mohamady

نسترن خانم اول بايد بگويم که اگر مخواهيد شعر بگوييد يا مطلبی بنويسيد طوری اقدام کنيد که مردم را از هر نظر در هر مسائلی اگاه کنيد باتشکراز نسترن خانم