پرستوی عزیز

این یه پست اختصاصی برای پرستوی نازنینمه.

یه روزی که یادم نیست کی بود.یادم نیست چطوری و از کجا دیدم اومدی و توی وبلاگم برام کامنت گذاشتی.از باران تعریف کردی و کلی برای من و باران بوس گذاشتی.بعد از اون همیشه می اومدی و من از این که یه دوست کوچولوی نازنین پیدا کردم خیلی خوشحال بودم.بعد از اون شدی خاله کوچولوی مهربون باران.شدی عشق ما و من همیشه با ذوق وبلاگت و می خوندم و با تک تک نوشته هات همراه می شدم.

وقتی مامان رفت و زندگی من و باران یه تغییراتی کرد گاهی می اومدم و میام و اینجا چند خطی می نویسم و گاهی وبلاگ های دوستای قدیمی رو می خونم.می نویسم چون نمی خواستم کسی احیانا نگرانمون بشه چون این بلا سر خودم زیاد اومده بود که از یه دوستی خبر نداشتم و وب نمی نوشت و خیلی ناراحت می شدم.

امروز بعد از مدت ها از خونه خواهرم رفتم فیس بوکم و چک کنم که دیدم پرستو از رفتن مادرش نوشته.جیگرم اتیش گرفت.اشکام قل خورد روی صورتم.الهی بمیرم که تو این سن کم مامانت رو از دست دادی.

می دونی که درد بی مادری و می دونم و می فهمم...برات ارزوی صبر می کنم خاله کوچولوی همه بچه های وبلاگی...

/ 3 نظر / 23 بازدید
مامان دیبا و پرند

سلام دوستم خدا به هر دوتون صبر بده. [گل]