عروسی پسرخاله

یه روزی بود که من اومدم و توی همین وبلاگ نوشتم که می خوام برم و برای فارغ التحصیلی خواهرزاده ام کادو بخرم و مونده بودم چی بخرم و از دوستانی که شاید الان خیلی هاشون اصلا وبلاگ من و نخونن همفکری خواستم.حالا سال ها گذشته و خواهرزاده جان که اولین نوه ما هم محسوب می شه جوان برازنده 30 ساله ای شده و شهریور عروسیشه.حالا ما هم از الان تو تب و تاب خرید لباس و کفش و این چیزا هستیم و صد البته باران خانوم سخت پسند هم کلی خورده فرمایش داره و فعلا رفتیم تیراژه رو دیدیم که لباسای خوبی داشت ولی باز هم باید بریم بگردیم تا ببینیم خدا چی می خواد.

باران هر روز داره محاسبه می کنه که تا باز شدن مدرسه ها چه قدر مونده و خدایی نزاشت بفهمیم تعطیلات تابستون چطور گذشت بس که یادم انداخت چند روز دیگه مدرسه ها باز می شه و من باید صبح زود بیدار بشم.خخخخ

این روزا همچنان موسیقی و زبان و اسکیت ادامه داره.و در کنارش کارهای هنری انجام می ده که خیلی دوست داشتنی هستن.جدیدا از دوستای پدرش یاد گرفته که روی سنگ نقاشی کنه و خیلی هم خوشگلن.یه مدت قبل هم قلاب بافی و بافتنی می کرد و گل می بافت و تل و چیزهای مختلف درست می کرد.

خیلی نقاشی رو دوست داره ولی واقعا در توان خودم نمی بینم که یه کلاس اضافه کنم.

/ 0 نظر / 75 بازدید