امروز تو مترو تازه نشسته بودم چند تا دختر اينقدر حرف زدن و خنديدن كه از جام بلند شدم و رفتم گوشه ي در و بقيه ي درسم رو خوندم. به دانشگاه هم كه رسيدم از در وارد نشده زهرا پريد جلو كه واي نسترن نمي دوني چي شده! همه فتوگرامتري رو نمره آوردن يعني به همه نمره داده اما خوشبختانه به ما هم كه غايب بوديم نمره ي قبولي عملي رو داده. اون لحظه كه زهرا اين ها رو مي گفت اينقدر اضطراب امتحان رو داشتم كه زياد توجه نكردم اما وقتي سر جلسه رفتم و يك برگه ي سوالي كه شامل 12 عدد سوال بود جلوم گذاشته شد تازه فهميدم چه فاجعه يي رخ داده!
آخه ما درس سه واحدي فتو گرامتري رو حذف كرديم به دلايل : تو مخ نرفتن، عقده يي بودن استاد ، و ذله شدنش توسط ما شيطون هاي كلاس.
موقع نهار تمام حرفمون درباره ي اين مساله بود و من اينقدر جيغ و داد كردم و خنديدم كه ناديا گفت : نسترن مثل اين كه خيلي خوشحالي و من هم جوابي نداشتم بدم چون خودم و زده بودم به بي خيالي شايد هم دليلش مورد توجه قرار گرفتن كمي تا قسمتي از داستانم در نظر دوستاي وبلاگيم بود اولين داستان عمرم كه يكم حرف براي گفتن داره.
سر خوردن نهار به اين نتيجه رسيديم كه دليل نمره دادن استاد به بچه ها به خاطر فداكاري ما بوده كه نيومديم امتحان بديم و اسم خودمون رو گذاشتيم ريز علي هاي فداكار!
بعد از خداحافظي، من و ناديا رفتيم مترو و من شروع كردم به زدن ضربه هاي ملايمي روي زانوي ناديا براي اين كه ببينم تحريك پذيري اعصابش چقدره. و تا اومدن قطار اين كار به اصطلاح روانشناسانه ي من تبديل شد به زانو بازي و پرش ارتفاع به وسيله ي زانو!
اصلا مي دونيد چيه ؟ من از شنيدن خبر هاي بد در مواقع پر از اضطراب زندگيم بدم مياد.
از آدم هاي خودگيرنده متنفرم بعضي ها فكر مي كنند چين يا كين؟مثلا يك دختر رو به ناديا نشون دادم كه اين قدر احساس قشنگي مي كرد و چشم هاش رو اين ور و اون ور چرخونده بود ( به خاطر تحقير اطرافيانش) كه چشماش چپ شده بودو ناديا هم مثل هميشه مرده بود از خنده اما نه نمرده بود چون يك ايستگاه زودتر پياده شده بود و من هم از اون شاهكارهاي جالبم كردم و به جاي اين كه از ايستگاه شريف برم شهرك از هفت تير رفتم و كلي دردسر كشيدم.
اصلا بدم مياد از آدم هايي كه چشماشون رو به روي پيرزن بيچاره ي توي اتوبوس بستن .خيلي جالبه حداقل يك
كم وجدان درد دارن چون با ديدن آدم پيري كه توان ايستادن نداره چشماشون رو مي بندن.
فريدون فروغي داره مي خونه و من مردم از خوشي و بي خيالي اما نه نمردم چون مي خوام اين مطلبم رو بفرستم
به اميد ديدار همتون...

/ 3 نظر / 5 بازدید
آرش تولايي

سلام. مرسي از راهنماييتون. توصيه اولتون رو كه هميشه ، از خيلي پيش از اينها ، سعي كردم به كار ببندم. ولي در باره شناخت آدمها : به شما حق مي دم ؛ احتمالا من خيلي ماشيني با قضيه برخورد مي كنم ولي به خودم هم حق مي دم چون اگر چه به قول شما شناخت كامل ناممكنه ولي حتي شناخت زواياي كوچكي از شخصيت مقابل ميتونه كارايي فوق العاده زيادي داشته باشه و البته من معتقدم رسيدن به شناختي امكانپذير - اگر چه مشكل - است. من به هيچ وجه نخواستم ما همديگر را روانكاوي كنيم ولي اين را هم نمي پذيرم كه پيش از انتخاب ، با دقت از تمام توانمان براي شناخت هم استفاده نكنيم . در عين حال قبول دارم كه بعد از اينكه انتخابمان مسجل شد ، انعطاف بيش از شناخت كاربرد دارد. منتظر نظرات بعدي شما هستم. خدانگهدار

مهراشك ونديداد

عذر ميخوام! چه ادرسی؟ ای ميل که هست.

dezfoolian

دوست عزيز ... سلام ... پيامتان را خواندم ... به نظرم داستان پلكان در كل موفق بود و از لحاظ حركتي و رواني خوب بود ولي احساس مي كنم هدف كليي را دنبال نمي كرد ... و در واقع از شكل يك خاطره پيروي مي كرد ... هر چند احساس خوب و رواني داشت ... مطلب جديد مرا هم به نام دريازده مي تواني بخواني و نظر دهي ... موفق و مويد باشيد ...