سلامی بهاری

سلام دوستای خوب...مهربونا...چه خبر؟اوه اوه اوه چه گرد و خاکی گرفته اینجا رو...

ببخشید من نتونستم بیام.دلایلم سکرته ولی به هر حال اومدم.ازتون غافل نبودم گاهی می اومدم سر می زدم ولی فرصت و حوصله این که ردی از خودم بزارم نداشتم.امروزم همه کارام و کردم.خونه مرتبه.لباسا رو شستم.کتلت برا شام درست کردم.و خدا رو شکر باران کلاس نداره و خونه بودیم.

سال نو هم مبارک باشه.از ته دل آرزو می کنم سال فوق العاده خوبی داشته باشید.

امسال برای ما سال خیلی مهمیه چون باران ناز نازی می ره کلاس اول و درس و مدرسه شروع می شه.

تو ایام عید جایی نرفتیم مسافرت.تهران بودیم اما روزای خیلی خوبی و آرومی رو پشت سر گذاشتیم.مهمونی رفتیم.مهمونای عزیزی اومدن.کوه رفتیم.سینما رفتیم.فیلم دیدیم و خلاصه که خوب بود.

مامان بزرگ مهربون باران یعنی مامان من از دو ماه پیش از عید قول دوچرخه به باران داده بود و عیدی براش دوچرخه گرفت.که باران خیلی خوشحال شده.

برای باران اسکوتر و ماشین شارژی و اسکیت گرفته بودیم قبلا اما از هیچ کدومشون به اندازه دوچرخه خوشحال نشده بود.مامان جون دستت درد نکنه.

منم حس نوستالوژیم گل کرد و یاد دوچرخه قرمز خودم افتادم.

خونه ما توی یه کوچه باریک بود و دو تا در داشت.یه در به کوچه باز می شد و یه در رو به خیابون اصلی.یه در کوچولو هم بود که خونه رو به مغازه بابام که تو خیابون اصلی بود وصل می کرد.خلاصه یه روز که من 6 سالم بود بابام با یه کارتن بزرگ اومد خونه و دوچرخه خوشگل و قرمزم و سوار کرد رو هم و از اون به بعد این دوچرخه شد دنیای من.از دم در خونه راه می افتادم دور می زدم و از جلوی مغازه های راسته خیابون می گذشتم و می رسیدم به مغازه بابام و دوباره از تو کوچه بغل مغازه می رسیدم به خونه و یه دور کامل می زدم.همه مغازه دارها بابام و می شناختن.بزازی.طلا فروشی.کفش فروشی.هر وقت از جلو مغازه ها رد می شدم همه بهم لبخند می زدن و سر به سر می ذاشتن.خیلی روزای خوبی بود.

بعد هم که رفتیم نارمک مدتی دوچرخه ام مونده بود تو خونه قبلی.تا این که یه روز بابام دوچرخه ام و آورد و من کیف کردم.مثل یه عاشق که به معشوقش رسیده باشه حال خوبی داشتم.

خونمون تو میدون بود و من هر روز و هر شب دور میدون دوچرخه سواری می کردم.با دوستای پسر و دخترم.

به هر حال اینم یادی بود از کودکی های من.

بعد از عید هم که همچنان دید و بازدید ها ادامه داره و کلاسای باران خانوم هم شروع شده.

صبح تا ظهر مهد می ره.یکشنبه ها کلاس کر داره.دوشنبه ها باله داره و چهارشنبه ها موسیقی.

خودمم دوشنبه ها داستان نویسی دارم.متاسفانه تعداد بچه های ترم دوم به حد نصاب نرسید و ما با ترم 6 افتادیم.البته خوبه و خیلی چیزا یاد می گیریم.این هفته هم نفری 10 تومن دادیم تا برای استادمون برای روز معلم کادو بخریم.

دوشنبه ها با باران می ریم کلاس باله اکباتان بعد از اونجا می ریم خیابون سمیه سر کلاس من.مجبورم باران و با خودم ببرم.مامانم خیلی حال خوشی نداه که بخواد این وروجک من و نگه داره.براش دعا کنید.یک کمی این روزا بی حاله و سرگیجه داره.

این ترم دیگه اسم باران و کلاس نقاشی کانون ننوشتم.ناراحتم که وقفه می افته اما خدایی دیگه جون ندارم ببرم و بیارمش.

وضعیت کاری خودمم نا مشخصه.یه جا رفتم که از 8 صبح تا 4 عصر بود که تا می رسیدم خونه ساعت می شد 6.همون یه روز رفتم و پشیمون شدم.چون دیدم نمی تونم به کلاسای باران برسم و این که همش باید تو راه باشم.راستش این آرامشی رو که در حال حاضر با باران دارم ترجیح می دم.فعلا می خوام کتاب بخونم.کلاس داستان نویسی برم.و به خونه و باران برسم.یه سری برنامه های شخصی هم دارم که باید بهشون برسم.

هفته گذشته هم با دوست جون و همسرش رفتیم ویلای آقای دکتر.خوش گذشت و کلی خندیدیم.

یه سری عکس دارم.از کنسرت باران و عید و شمال و اینا.الان همش دست من نیست و تو لب تاب شهریاره.فقط یه سی عکسای تمرین کنسرت باران و شمال و دارم که می ذارمش براتون.

می خواستم صبر کنم بازم یه مدتی طول می کشید تا من اینجا ها پیدام بشه.

راستی بابایی داره می ره شیراز تا جمعه.فردا 1 و نیم پرواز دارن و جمعه آخر شب بر می گردن.ایشالا همه مسافرا به سلامت برن و برگردن.شوی ما هم به سلامت بره و بیاد.

اینا عکسای زمستونه که با بابایی رفته بودن درکه

و اینا هم عکسای تمرین کنسرتشون

 

/ 25 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه غریبه

سلام اول انشالله حال مامانتون زود زود خوب بشه و بابای باران هم بسلامتی از سفر برگردن. بعدش محکم این لپای باران رو بکشید از طرف من [بغل]طوری که دردش بگیره [مغرور][ماچ]

آرزو مامان آرش

سلام نسترن جان خوبی؟ به به چه عکسهای زیبایی از باران جون گذاشتی. انشاءالله که همیشه لبتون خندون و دلتون شاد باشه و به تک تک برنامه هات برسی [ماچ]

دزیره

خوشم میاد مامان فعالی هستی ... نمیای نمیای دست پر میای.

سپیده عمه آریانا

سلام نستن جون سال نو مبارک . انشااله که سالی سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت در پیش رو داشته باشید . دلمون براتون تنگ شده بود . قربون بران عزیزم بشم با عکسهای خوشگل بهاریش. کلی از دیدنشون شارژ شدم . دوچرخ اش هم مبارک باشه . انشااله که کسالت مادرتون خیلی زود برطرف بشه و همیشه سلامت باشند .[گل] انشااهل که همیشه شاهد موفقیتها و شکوفائی باران عزیزم باشید. صورت ماهش رو ببوسید .[قلب][ماچ][بغل]

پرستووو

عزیزم ... چه بزرگ شده باران جونم ...[ماچ][بغل] ... آدم احساس میکنه بعضی خاطرات برای افراد مختلف به یه شکل تکرار شده ... در مورد دوچرخه قرمز شما ...[قلب]

مامان

سلام ماشااالله به این گل دختر که این همه هنرمنده خدا حفظش کنه

سوری مامان عسل

سلام خانومی. عکسهای باران جونی خیلی خیلی قشنگ بود و لذت بردم. انشالله که همیشه شاد باشین و سالی خوبی پیش رو داشته باشین. ببوس دخملی رو[ماچ][بغل]