بهانه ای برای آمدن

سلام دوستان.شب یلدا بهانه ای شد برای این که من یه سری به اینجا بزنم.نمی دونم چرا بعضی وقت ها حوصله نوشتن ندارم.حالم خوبه ها...مشکلی نیست.اتفاقا این روزها داره خوب پیش می ره.اتفاقات جدیدی هم افتاده که باید از چند وقت پیش شروع کنم.

کار بابایی عوض شده و الان مدتیه مشغول کار جدید هستش و خیلی سرش شلوغه.توی تمام این 9 سال کارش طوری نبوده که صبح زود بره و خوب بیشتر با هم بودیم.اما الان صبح زود همراه باران از خونه می ره بیرون و شبم 8 یا 9 یا دیر تر میاد.تحمل این شرایط برای من سخته چون اکثر آدمای دور و برمون می دونن که من وابسته شهریار هستم و دوست دارم تو تمام خوشی ها و لذت ها با اون باشم.اما چاره ای نیست باید تحمل کنیم.تازه ما برای این که اون بتونه داستان های نیمه کاره اش رو تموم کنه مجبوریم یه شب در هفته بریم خونه مامانم...

بعضی وقتا واقعا معنی این جمله رو درک می کنم که می گن"زندگی با هنرمندا سخته"

هر چند وقتی بابایی یه کتاب جدبد می نویسه یا کتاباش برنده می شه احساس خوشی زیادی به من و باران دست می ده اما خب سختی های خودشم داره دیگه.

در هر حال من و باران سعی می کنیم خودمون و با این جریان وفق بدیم.

در اصل فقط شنبه ها خونه ایم.

یکشنبه ها خواهرم میاد خونه مامانم و اونجا هستیم.

دوشنبه ها من کلاس داستان نویسی دارم

سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه باران کلاس باله و موسیقی و نقاشی داره.

دو هفته پیش کنسرت آخر ترم باران بود که من خیلی خوشم اومد از کار مربیاش.اونا فقط به بلز و فلوت بسنده نمی کنن بلکه با طبلک و تمبک و یه سری سازای دیگه هم کار می کنن و تار و پود موسیقی رو خیلی خوب به بچه ها نشون می دن.در کنار این که تمرینی برای خونشون باقی نمی مونه و با این که من تو مدت سه ماهی که از کلاس رفتن باران می گذره ندیدم تو خونه تمرین کنه اما تو کنسرتشون خوب می زد و ریتم و کاملا شناخته بود.

باله هم اسفند ماه یه جشن بزرگ دارن و اونجا قشنگ کارشون و می بینیم.هرچند من همین الان هم از مربیاش راضیم.

خداییش خیلی برای کلاس موسیقی و باله تحقیق کردم اما خدا رو شکر موسسه ودا که باران می ره و زیر نظر سودابه سالم هستش کارش خیلی خوبه.

خیلی دلم می خواد کلاس آواز هم بنویسمش.چند تا از دوستای موسیقی دان شهریار بهش گفتن که صدای باران زنگ خاصی داره و می تونه بخونه اما خب نه وقتش هست نه پولش.جالبه عموی مجرد باران می گفت:بزارینش بره آواز با پول من ولی بعدا هر چی که اثر ازش دراومد درآمدش با من...

صبح ها ساعت 7 و نیم پا می شم و این دو تا رو راهی می کنم.خدا رو شکر صبونه خوردن باران بدک نیست و تونستم تو این دو سه ماهه عادتش بدم.

کلاس داستان نویسی خودم هم داره عالی پیش می ره انقدر دوسش دارم که خدا می دونه.با بچه های کلاس هم رابطه خوبی گرفتم و همشون خون گرم و دوست داشتنی هستن.از این آدمای مغرور نیستن که خدا رو بنده نباشن.استاد گلشیری هم که خب جای خودش و داره.

بازم مجبور شدم و دارم داستان می نویسم.درسته که هنوز چیزی ننوشتم که استاد سخت گیرمون خوشش بیاد اما اصل اینه که دارم می نویسم و حسابی می خونم.دو تا کتاب از ریموند کارور خوندم و یک کتاب به اسم سال های سگی از یوسا الانم دارم مجموعه بهترین داستان های کوتاه همینگوی و می خونم و بعدش هم همین جوری ادامه داره.با بچه های کلاس کتاب رد و بدل می کنیم.و صد البته کتاب جدید همسر جان هم هست که باید شروعش کنم.

همین الانم مادر شوهر عزیزم زنگ زد که برای شب یلدا بریم پیششون البته یک شب یلدا هم پنجشنبه داریم که با حضور دوست جون و همسرشه و اینا.

مامان خودم از اونجایی که خانوم جلسه ایشون گفته امسال شب یلدا نگیرین بی خیال شده و می خواد بره عزاداری.کلا اهل این جور چیزا هم نیست خیلی.یاد اون موقع ها به خیر که بابام زنده بود و من و خواهرم تو خونه بودیم.همیشه این جور مراسم رو می گرفتیم و مامانم با حوصله میز می چید و همه دور هم می نشستیم.یادم نمیاد شب سال نویی بوده باشه که مامانم سبزی پلو با ماهی درست نکرده باشه اما انگار بابام با رفتنش تمام این دور هم جمع شدن ها رو هم با خودش برد.حالا من می خوام یاد بابام نیفتم نمی شه که...

یکی دیگه از چیزایی که تو این مدت پیش اومده سر کار رفتن منه .تو همون سایتی که شهریار عصر ها می ره مطلب می دم.کار راحتیه چون قرار نیست بیرون زیاد برم.بیشتر کارام و تلفنی انجام می دم و البته اگه لازم باشه بیرون هم می رم.منتها واقعا از این که تو خونه و پیش بارانم خیلی لذت می برم.دیشب یه سر رفتیم محل کار شهریار و یه لحظه هوس کردم برم یه جا ثابت کار کنم اما یهو دلم گرفت و یاد اون روزا و شبایی افتادم که باران و نمی دیدم و چه قدر احساس بدی داشتم.

خوبی مطلب دادن به سایت اینه که اولا می تونی با آدمای مختلفی مثل هنرمندا و بازیگرا و کسایی که دوسشون داری حرف بزنی در کنار این که به هر کی می گی مثلا من از سایت فلان باهاتون تماس می گیرم مثل روزنامه نیست که انتظار داشته باشن مصاحبه حضوری باهاشون بزاری.

یکی از کسایی که خیلی حرف زدن باهاش چسبید بهروز غریب پور بود.کارگردان اپرای مولانا و اپرای عاشورا که من واقعا از دیدن اپرای مولانا کیف کردم و دو بار رفتم دیدمش.بهتون پیشنهاد می کنم دی وی دیش و بگیرین و ببینید.

یکی دیگه از آدم هایی که باهاش حرف زدم استاد گلشیری استاد داستان نویسیمون بود که اونم خوب بود.

خلاصه که من دوباره پویا شدم و این قضیه به من انرژی می ده...

باید بگم یه شب هم رفتیم و پسر ناز نازی دوستامون و دیدیم که من عاشقش شدم.و حالا عکسش و می ذارم.

راستی بابایی یک لب تاب جدید خریده و لب تابش و داده به من که خیلی خوشحالم و می تونم مطالبم و برای شهریار بفرستم و از صبح تا شب هم با ای دی اس ال اینترنت بیام.حالا چرا تنبلی می کنم خدا داند...این روزا بیشتر فیس بوکی شدم و لذت می برم از این که می تونم یه سری دوست قدیمی رو پیدا کنم.

خب پست به این طولانی ای باید عکسم داشته باشه دیگه:

 

/ 25 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عباس

سلام درباره «حقوق فرزندان ما، از زبان مبارك امام سجاد عليه السلام» نوشتم

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم ما منتظر کتاب خودت هستیم. از یه مامان و بابای هنرمند معلومه که دخترشون هم هنرمند میشه.[قلب]

فرنوش

سلام نسترن جون به به به.چه قالب قشنگی.چه باران خانم زیبایی. چه مادر و پدر هنرمندی. ایشالله اولین کتابتون که چاپ شد یه نسخه با امضای خودتون باید به همه دوستان وبلاگی بدین. خصوصی هم دارین

فرنوش

سلام نسترن جون به به به.چه قالب قشنگی.چه باران خانم زیبایی. چه مادر و پدر هنرمندی. ایشالله اولین کتابتون که چاپ شد یه نسخه با امضای خودتون باید به همه دوستان وبلاگی بدین. خصوصی هم دارین

سوری مامان عسل

سلام نسترن جون. خيلي وقت بود سر نزده بودم تبريك ميگم به خاطر جايزه آقاي همسر و هميشه به سفر و گردش انشالله عكسهاي قشم هم عالي بود بخصوص باران عزيزم. روي ماهش رو مي بوسم[ماچ][بغل]

یه غریبه

دیدن عکسای باران هم، من و خوشحال میکنه [گل] راستی چند بار می خواستم بهتون بگم ولی یادم رفته، عنوان وبلاگ خیلی قشنگه . من همیشه قبل از خوندن پستای پایین ، اون عنوان بالا رو هم با خودم مرور میکنم : زیباترین حرف حرفی است که هنوز برای تو نگفته ام

نرگس مامان فراز

ماشاله دختر گلمون چه خوش تیپه مامانش براش اسپند دود کن [بغل][بغل] لب تاب جدید هم مبارک باشه انشااله که مامانی با لب تاب جدید حوصله نوشتن کنه ما منتظرتون هستیم [قلب][قلب]