سلام دوستای عزيز و البته تقريبا جديد توی وبلاگ دوست نگه داشتن واقعا سخته خب من همه ی تلاشم رو کردم تا قبل از اين که روز ۱۳ بهمن تموم نشده بيام و بنويسم و خوشبختانه شد.آخه راستش امروز يک جور سالگرده.امروز ۴ سال از عقد من و شهريار می گذره و من دوست داشتم اينجا بنويسم تا هم به خودم و هم به شهريار تبريک گفته باشم.البته بايد بگم ما اصلا اعتقادی به نحسی عدد ۱۳ نداشتيم!

راستش اون روز که من و شهريار بعد از يک دوره ای به هم رسيديم روز عجيب و غريبی بود اصلا حالم خوب نبود راستش ژشيمون شده بودم و وقتی می خواستم بله بگم انگار داشتن جونم رو می گرفتن.به شدت سرم درد می کرد و زير چشمهام گود رفته يود نمی دونم چرا اين حس و داشتم؟به دوست داشتن شهريار شک نداشتم .اما يک جور ترس توی تنم می چرخيد که ديگه بزرگ شدم و بايد خيلی عوض بشم به هر حال ۴ سال گذشت با همه ی بدی ها و خوبی ها.خاطرات تلخ و خوش.راستش من و شهريار با هم خوشبختيم.خوبيم و البته هنوز در برابر خيلی مسائل شايد هنوز به تفاهم نرسيده باشيم اما چيزی که هست اينه که حالا ما باران و داريم و در مقابلش خيلی مسوليم.

روز عقدمون شهريار به من يک بيست دلاری داد با يک نامه چيز زيادی نبود اما نامه ای که به من داد خيلی برام ارزش داره و مثل هميشه با اين جمله شروع می شه:

و زيبا ترين حرف حرفی ست که هنوز برای تو نگفته ام.