يادم می آيد هميشه می گفتی پدر و مادر شدن از سخت ترين کارهای دنياست.هيچ وقت معنی حرف هايت را نفهميدم.چيزی که بود توقع من بود برای داشتن خيلی چيزها مثل دوچرخه.ارگ.رفتن به کلاس های مختلف حتا وقت امتحان دانشگاه از تو انتظار ماشين داشتم.بدون فکر به اين که اصلا در توان تو هست؟حالا می فهمم بعد از ۵ بچه ای که داشتی و من هم اضافه شدم چه توان و حوصله يی صرف می کردی.دلم خيلی برای روزهای با تو بودن تنگ شده.خانه ی زادگاهم.حياطی که سقفش را شاخ و برگ های درخت توت گرفته بوده و راهی داشت که می رسيد به مغازه ی تو.هنوز هم مزه ی يام يام های خوشمزه توی دهنم مانده.اولين تبليغ تلوزيون:سلام سلام آی بچه ها من يام يامم دوست شما.چند شبه که خيلی دل تنگ شدم/باران چند شبيه که بی قراری می کنه و من بعضی وقت ها حوصلش رو ندارم و صداش مثل پتک می خوره توی سرم.حالا ارزش تو و مامان و می فهمم.ما ۶ تا بچه بوديم و شما حوصله ی تک تک ما رو داشتيد و بيشتر ازهمه من که بچه ی آخر بودم اما حالا من با اين که باران تنها بچمه و خودم ۲۵ سالمه حوصله ندارم و می خوام از دستش فرا کنم.امشب عکس هات رو ديدم و کلی باهات حرف زدم.اومدم بگم هنوز هم دوستت دارم و ازت می خوام کمکم کنی بابا خيلی بی قرارم.کمکم کن.