خواب شماره ی يک:

کسی را که همراهم بود نمی ديدم.فقط سايه بود و صدا.هيبت کسی که شايد آدم بود شايد فرشته.وارد فضايی شديم که هيچ امتداد زمانی و مکانی نداشت.از هر طرف که نگاه می کردی باز بود.اول از همه پدر را ديدم.فقط در حد چهره بود.تنش را نمی ديدم.همان پدر توی قاب عکس.نه پدر روز های آخر.معمولی و آرام گوشه يی ايستاده بود.نگاهم نکرد.لبخند هميشگی را هم نداشت.همان هيبت رو به من کرد و گفت:پدرت از تمام مراحل گذشته.شايد منظورش اين بود که به حساب کتابش رسيدگی شده.مادر هم بود.گوشه يی نشسته بود.همان هيبت گفت:مادرت است می شناسی؟من گفتم مادرم  زنده است.هيبت گفت:نه مرده .احساس کردم دلم خيلی برايش تنگ شده.نگاهش که کردم ديدم:چند تا بچه ی کوچولو دور و برش نشسته اند.همان هيبت گفت:مادرت به خاطر محبتی که به بچه ها داشت بخشيده شده.ناگهان مردی با صورتی مثل فيل با يک خرطوم دراز از کنارم رد شد.من که خنده ام گرفته بود از او پرسيدم:تو چرا اين شکلی هستی؟گفت:من در اين دنيا زياد خالی می بستم بعد ادامه داد:فکر نکنم از اين بلا ها سر تو بياد ولی سر من اومده باز هم غنيمته.

از هيبت می پرسم سر من قرار است چه بلايی بيايد؟می گويد :هيچ فعلا تو زنده يی.

من که حالا فضا برايم روشن تر شده آدم های زيادی را می بينم که هر کدام به شکل يک حيوان هستند.