از ساعت ۶ صبح باران بيدار شده.درد دندون هم امانت رو گرفته.دندونی که عفونت کرده و بعد از درمان هم همين طور درد می کنه.به خاطر کپسول های رنگارنگ معده ات هم از کار افتاده.

ساعت ۱۰ صبح صدای زنگ در و اومدن فريبا برای بردن باران به حموم.

ساعت ۱۰.۵ يک کم می خوابی ولی باز هم به خاطر باران نمی شه.و هم چنان درد دندون داری.

ساعت ۱۱ فريبا باران و می بره حموم و لباس  هاشو می پوشونی و فکر می کنی توی اين ۴۰ روز چه قدر بزرگ تر و تپل تر شده.

ساعت ۲ نهار و بازهم درد دندون .بازهم يک مشت قرص می ريزی  تومعده ی بی نوا.

از ساعت ۳ تا ۵ سعی می کنی باران بخوابه که يک ربع آخر نتيجه می ده.

ساعت ۵ شهريار می آد که يک چتر خوشگل کوچولو برای باران خريده که هميشه آرزو داشتی داشته باشيش.ولی حالا بابا اومده و اون رو برای باران خريده تو دلت فکر می کنی ديگه بزرگ شدی.

ساعت ۶ داروی باران و می دی و شهريار می خوابه .می زنی بيرون .می ری   تويک خيابون که همه دستهاشون توی جيبشونه و دوست دارن زودتر برگردن خونه.ولی برای تو که خيلی وقته مزه ی تنهايی راه رفتن رو يادت رفته خيابون چيز عزيزيه.می ری سمت درمونگاه و می بينی فقط سرنگ پيشته .می خوای برگردی ولی کار عقلانی اينه که بری داروخانه .وقتی وارد داروخانه می شی فکر می کنی بايد با اعتماد به نفس بيشتری راه بری چون فکر می کنی تمام آدم ها می دونن که خيلی وقته از داروخانه خريد نکردی.آمپول و که می زنی لنگ لنگان بر می گردی سمت خونه يک دنيای جدول می خری و بهد هم لبوی قرمز که بايد شيرين باشه .به اينجا هم که می رسی و می خوای اين چيز ها رو بنويسی بازهم باران و بابای باران که هردو شام می خوان...