سلام دوستای خوب عيدتون مبارک .اميدوارم هميشه دل هاتون پر از خنده باشه.اين خيلی مهمه به نظر من اين دله که بايد بخنده نه لب.من امروز از ساعت ۶ بيدارم دارم ناپرهيزی می کنم چون الان باران و بابای باران خوابن و فرصت خوبيه برای استراحت ولی خب امروز صبح يکهو دلم تنگ شد و گفتم بيام مثل سابق صبح زود بنويسم بايد بگم باران هم ديگه تقريبا بچه ی خوبی شده و يکمی تپل مپل.

امروز عيده و همه شادن شايد برن مهمونی. ما  که می خوايم بريم.دلم خيلی چيزها می خواد دلم می خواد بلند بشم و برم توچال و تنهايی تا بالا برم و فکر کنم به خيلی چيزها به چيزهايی که آدم نمی تونه به کسی بگه غم هايی که دل آدم و چنگ می زنند و نمی زارن آدم از زندگی لذت ببره شايد فکر کنيد اين که همش دم از خوشبختی می زنه چرا غمگينه آره من خوشبختم و اين خوشبختی با وجود باران صد برابر شده ولی واقعيت اينه که لب هام زياد می خنده ولی از دلم فقط خدا خبر داره نمی دونم شايد يک چيز هايی توی وجود آدم ذاتی باشه مثلا اين که يک نفر بگه من ذاتی آدم سرمايی يا گرمايی هستم. من هم ذاتا غمگينم يک غم لطيف که البته بعضی وقت ها از لطافتش رودل می کنم ای کاش می شد بعضی غنم ها چاره داشته باشه ولی خيلی از اون ها رو نمی تونی به کسی بگی و وقتی هم صورت مساله نداشته باشی نبايد منتظر جوابش باشی.

غمگين ترين منم

افتاده ام در ساعتی شنی و هر لحظه

وارونه می شوم