سلام دوستای عزيز من همچنان گرفتار بچه داريم و از همه جا بی خبر. چون باران يکم ضعيفه دکترش گفته فعلا نبايد هيچ جا بره و من و باران توی خونه مونديم و بعضی روزها يک نيم نگاهی به بيرون از پنجره مي اندازم و ياد خاطرات گذشته می افتم گذشته يی که مثل پرنده آزاد بودم ولی بگم اين چيزها همه به خاطر باران ارزش داره و با يک لبخند قشنگی که می زنه دلم ضعف می ره

اين شعری که می نويسم اولين شعر شهريار بعد از به دنيا اومدن بارانه و زمانی اين و گفت که باران به خاطر زردی توی دستگاه بود البته توی خونه و من همش گريه می کردم و در واقع دوتامون هم نگران بوديم اميدوارم به نظر شما هم قشنگ بياد.

گاهی

نگاه تازه ی غم ناکت

در نور آبی فلورسنت ها

تکثير خوشايند

         آسمان می شود.

رويا حقيقت گنگی ست

که می پراند مرا

از خواب های تهی

و فرو می افتم

در زمينه ی بنفش

سرما نمی برد مرا

گاه می رقصم

گاه در زردی شبانه ی چراغ های خطر

گم می شوم

پايان سرگردانی نزديک است

و شعر در سراشيب معنی می افتد

چه قدر دوست دارمت

که گنگ نيستی

روشنی

و از پس اين پارچه های نازک

صدايم می زنی

چه قدر دوست دارمت

با شاخه گل نورسی

که در آغوش گرفته ای و باران...باران

گرفته است

شب روی نقطه چين سرانجام می افتد

و بی قراريت

      آرام می گيرد

حالا شعر به روشنی می زند

و نمی ترسم

که اکنون

سه گانه ی شعرم کامل شده است.

۳۰/۷/۸۳