سلام

من اين روزها انقدر سرم شلوغه و گرفتار شدم که واقعا بعضی وقت ها نمی رسم مو هام و شونه کنم اين دردسر کوچولو يعنی باران خانم ما پدرمون و در آورده يک ذره هم که بهش بی توجهی می کنی يا دير از توی تختش برش می داری لبهاش و جمع می کنه و می زنه زير گريه و قهر می کنه به خاطر محبت اطرافيان که شامل خاله ها و عمو های مهربون می شه شازده خانم بغلی شدن.خود من هم که بعضی وقت ها مادر شدنم رو يادم می ره هی بهش می گم:جانم خاله جان لالا کن و هنوز باور ندارم که روزهای سرخوشی و شب بيداری ها و نصفه شب به خونه برگشتنامون تموم شده يادم مياد پارسال ها رو که با شهريار می رفتيم کنسرت توی سرما و گرما و ساعت ۲ برمی گشتيم خونه و تازه اون وقت بود که شهريار پيشنهاد می داد شام ماکارونی بخوريم و ساعت ۳ نصفه شب بوی غذا از خونه ی ما بلند می شد.باران رو خيلی دوست دارم و به خاطر وجودش خدا رو شکر می کنم اما اون روزها رو نمی تونم فراموش کنم.حالا چند وقتيه که خونه نشين شدم و ...بعضی وقت ها که اصلا نمی دونم بايد چی کار کنم باران از يک طرف گريه می کنه و من از يک طرف اون وقت شهريار نمی دونه بايد کدوم يکيمون رو ساکت کنه! من ۳ تا از عکس های باران رو توی وبلاگ قبليم گذاشتم اگه نديديد و دوست داشتيد بريد ببينيد چون چند تايی از دوستام مثل آقا امير و مريم خانم هنوز نيومدن به هر حال به من سر بزنيد و اگه پيشنهادی برای بهتر شدن وضع من و باران داشتيد دريغ نکنيد .