سلام من امشب اومدم اما اون چيزهايی رو که می خواستم بنويسم ديگه نمی نويسم می خواستم بيام اينجا و بگم که امروز چه قدر با شهريار توی درکه خوش گذشت می خواستم بيام و بگم که چه قدر امروز انرژی داشتم می خواستم به خونه ی همه ی شما دوستای خوبم سر بزنم و جواب پيام هاتون رو بدم.
حالا نصفه شبه و من اومدم اما تمام خوشی صبح از سرم پريده و ديگه به غير از اشک چيزی ندارم و با عرض پوزش دل و دماغ اومدن به خونه هاتون رو هم ندارم حتا ديگه نمی تونم هيچ عکس قشنگی توی وبلاگم بزارم اين قدر سرم درد می کنه که نگو حتما می دونيد چرا؟؟آره امشب غمگينم به خاطر تمام مادر بزرگ ها و پدر بزرگ های شهر بم که جانماز شون پر از خون شد...غمگينم به خاطر تمام عروس داماد هايی که ديشب برای اولين بار توی خونشون خوابيدن و ادامه ی زندگيشون موند برای...دلم گرفته به خاطر تمام کيف های آماده ی بچه هايی که بايد روز شنبه به مدرسه می رفتن....غمگينم به خاطر تمام شب نشينی هاي شب جمعه ...و دلم می سوزه برای بچه هايی که پنجشنبه توی کرمان به دنيا اومدن و خودشون هم از شومی قدم هاشون خبر نداشت.