ژ
سلام بچه ها من اومدم يا به عبارتی برگشتم اومدم بگم که هستم اومدم تا دوباره زيباترين حرف ها رو تقديمتون کنم هرچند در وبلاگ ما حرف زيبا اگر نيست شايد صفا باشد...من اومدم تا خاطرات به ياد موندنی دوره ای از زندگيم تکرار بشه و بازهم بگم از دلتنگی ها و تنهايی ها و شادی ها.می دونم زياد رمانتيک شد اما باور کنيد من وبلاگم رو و در کل اين محيط خوب رو دوست دارم .ديروز خونه ی اميد بودم همون بچه ی خواهرم که توی مطلب آخرم ازش نوشته بودم توی اين مدت يعنی بعد از اين که هديه رو بهش دادم خونشون نرفته بودم و اينجا هم نيومده بودم تا ديروز که رفتم اونجا با ديدن قاب فرفوژه يی که بهش دادم ياد اينجا افتادم و بالاخره دست و دلواز شديم و يک کارت خريديم اينم بگم که اميد خيلی از چيزی که براش خريدم خوشش اومده و اون و به ديوار اتاقش زده.