سلام دوستای عزيز از اين که تنهام نگذاشين ممنون .
امروز صبح دلم خيلی گرفته بود که تا حالا هم ادامه داره هوس کردم از شعر های عزيز ترين کسی که دارم يعنی شهريار براتون بنويسم.اميدوارم خوشتون بياد.

۱

چشم انداز

در بوی تازه ی نعناع غرق است

چه مادرانه به من

نگاه می کنی

وقتی که چشم هايت

به رنگ درختان بعد از پگاه در می آيد

چنان به قوس و قزح

خيره مشو

می ترسم خورشيد شوی :

تابناک و برازنده

اما از من دور.

 

*************************************

 

۲

يک رود در مسير چمن زار خفته

يک سايه در کشاله ی درختان

يک صدا در متن آفتابی اشيا

و بغضی که روی درختان سرخ می شکند

حالا

نگاه کن

در اين هياهو

چشمانی را کم داری

که خيس چشمه ی تعميدند

و روی کنده ی قربانی خيره ی باران نياگاه

اگر دوباره نگاه کنی

در رد خيس آن مردمکان سرگردان

مرا می بينی

که از نردبان بی انتهايی

پايين...

پايين...
محو می شوم.
۶/۴/۸۲