اين همه استرس اين همه اضطراب ،رنگ همه چيز پريده حتا صداي اذان هميشگي دلت را نمي لرزاند.ياد آن وقت ها مي افتي كه به پشت بام مي رفتي تا وقت اذان كه رسيد به آسمان نگاه كني .حركت ابر ها را ببيني و چشمانت بسته باشند و خيال كني روي ابر ها نشستي.
اين همه تضاد را كه دچارش شدي را نمي داني چه كني؟روي دوشت سنگيني زيادي را احساس مي كني.اين همه لرزش كه در دست و پايت جمع شده را نمي داني چطور توجيه كني.درگيري،نگاه هاي هرزه ي مرداني كه انگار غيرت و تعصب و مردانگي هاي قشنگ را يادشان رفته.با تمام حرص و ولع نگاهت مي كنند و تو فقط زبانت را گاز مي گيري و سعي مي كني از آنها فرار كني.
راهت را گم كردي شايد فقط لحظه يي كه روي تخت قديمي ياد آور نوجواني ات دراز مي كشي احساس آرامش كني.پيش مادر بيايي و سكوت بين تو و او باشد.حضور گرمش باعث تسكينت باشد و نخواهي چيزي بگويي.همه چيز را پنهان مي كني.ياد آن روزها مي افتي كه با مادر دردل مي كردي و از غم هايت مي گفتي اما حالا مادر پير شده و ديگر جورت را به اندازه ي كافي كشيده حالا نوبت توست كه شانه اش باشي و مثل كودكي،نوازشش كني.پاي صحبت هاي ناگفته اش بنشيني .
دوست داري فرار كني.غم هايت زياد شده و توان تحملت كم شده.
توي اتاق نشسته اي اتاقي كه همه چيزش عوض شده.چشم مي گرداني دنبال شي آشنا اما افسوس حتا رنگ ديوار ها هم عوض شده .چشمت به يك آشناي غريب مي آفتد.نگاهش مي كني و باز هم ترس به سراغت مي آيد قلبت مي لرزد.دوست داري روي چين و چروك هايش دست بكشي بغضت را بتركاني و داد بزني:مادر دوستت دارم از پيشم نرو تو هم مثل در حسرت خيلي چيز ها را در دلم نگذار.
بعضي روزها فكر مي گكني شايد اگر پدر بود...
وقتي به عس توي قاب نگاه مي كني باز هم دلت مي گيرد چون پدري كه توي قاب است پدر سالها پيش است و تو پدر روزهاي آخر را مي خواهي.