حدود دوهفته پيش منزل يکی از دوستانمون توی اوين مهمون بوديم.بعد از خوردن شام راه افتاديم سمت توچال هوا خنک بود و خيلی داشت خوش می گذشت.همين جوری می رفتيم بالا و به جايی رسيديم که تمام تهران رو می شد ديد.بالاتر که رفتيم از تعداد مردم کمتر می شد کم و کمتر تا جايی که ما مونديم و يک گروه ۶ نفری و يک خانوم تنها که طول مسير رو آروم طی می کرد و آهنگ هايی از مرضيه و خواننده های قديمی زمزمه می کرد اولش فکر کرديم که خانوم مسنيه که تنها اومده برای هوا خوری.ما هم شروع کرديم به خوندن برگشت و صدامون کرد:ببخشيد اين آهنگ از کيه و اين هم دری شد برای برقراری ارتباط البته ديگه حرفی نشد تا رسيديم به يک قسمت خاکی اما ديگه خبری از خانومه نبود من پيشنهاد دادم که برگرديم و يکم سر از کار خانومه دربياريم برگشتيم و متوجه شديم سايه يی توی تاريکی تند و تيز برگشت سمت پايين .با ديدن ما که داشتيم بر می گشتيم اون هم برگشت و تا اينجا هم چون ما بالا می اومديم اون هم می اومد و در واقع به اميد ما بود وقتی از کنارش ردشديم متوجه شدم که چه قدر جوون و زيباست.يک علامت سوال بزرگ توی ذهنمون شکل گرفته بود ديگه کسی به غير از ما و اون خانوم نمونده بود و ساعت هم ۳ نصفه شب بود.يواش يواش سر صحبت باز شد و متوجه شديم که اين خانوم تنها از شدت خوردن مشروب و کشيدن سيگار صداش گرفته ی گرفته ست هرچند واقعا اصلا بهش نمی اومد که آدم نادرستی باشه.پايين اومديم و رفت تاکسی بگيره که توچال تاکسی نداشت ما بهش پيشنهاد کرديم و اونم قبول کرد که تا وقتی به آژانس می رسيم با ما بياد .توی راه کلی برامون صحبت کرد و گفت که هر شب مياد.ازش پرسيدم:
فکر نمی کنيد اين موقع شب يکم نا امنه؟
نه خوبه مشکلی پيش نمياد درکه و جاهای ديگه نمی رم اما اين جا خوبه.ديگه عادت کردم بهتر از نشستن يک جا و سيگار کشيدنه.
من احساس کردم که بدش نمياد برامون حرف بزنه به خاطر همين ازش پرسيدم که چه مشکلی داره؟
شروع کرد به دردل کردن:
۶ ماه بود ازدواج کرده بودم که شوهرم توی جاده ی شمال تصادف کرد.الان حدود ۹ ماهه .
اين خانوم هيچ کس رو اينجا نداشت و خانوادش آلمان بودن خانواده ی همسرش هم با وجود اين که وضع ماليشون خوبه هيچ کمکی بهش نمی کنن و خونه يی رو هم که توش زندگی می کردن پلمب کردن و اجازه ی انحصار وراثت نمی دن يک آدمی هم اين وسط پيدا شده تا وضعيت اين خانوم مشخص بشه توی يک مجتمع تجاری بهش جا داده اون جا هم بعد از ساعت ۶ خلوت می شده و اين خانوم هم از ترس تنهايی توی يک همچين جايی می رنه بيرون تا ساعت ۴ صبح.
نمی دونم بايد اين جريان و باور کنم يا نه ولی به هر حال هنوز هم بهش فکر می کنم و دلم هم خيلی براش سوخت.شما باور می کنيد ؟