سلام اين دسته گل قشنگ برای همتون.اول اين که اين تعطيلی ها داره خيلی خوش می گذره همش بيرون بوديم البته دسته جمعی.بعد هم اين که من بايد تشکر کنم اول از شما که می آيد و به من سر می زنيد بعد از دوست خوبم آقای جهان تيغ که درباره ی وبلاگ کلی چيز يادم داد و بعد هم از شهريار عزيزم که لينک دوستام و از جمله خودش رو برام درست کرد اولين لينک به نام مردی در بالش برای شهرياره که البته می خواد بيشتر بهش برسه الان چند وقتيه بهش سر نزده و قول داده اولين چيزی که بعد از غيبت طولانی می نويسه قصه ي كليد ساز باشه.
اگه دوست داشتين سر بهش بزنيد.
يكي از شعرهاي شهريار رو كه من خيلي دوست دارم براتون مي نويسم اميدوارم مثل هميشه نظرتون رو بگيد:
باران كه مي بارد تو مي آيي با گام هاي نرم و خاموشت
با تك تك خلخال درپاها با گوشواري نقره در گوشت
مي آيي از آن سوي درياها گل مي كند روياي من باتو
خاموش خواهم شد در اين رگبار دور از بهار سبز آغوشت
يادش به خير آن روزهاي دور نارنج و عود و ماهي قرمز
گم مي شدم مانند شب بوها در گيسوان خيس گل پوشت
تا صبح مي خواندي براي من آواز شيرين نوايي را
با كارواني خسته مي گشتم گرد سرشك آباد چاووشت

امروز روز اول مهر است از ياد خواهم برد عشقت را
اما نخواهم كرد بعد از اين اي نازنين هرگز فراموشت.