پنجشنبه و جمعه خيلی به من خوش گذشت از طرف دانشگاه بردن کاشان و جمکران که خيلی خيلی خوش گذشت بعد از مدت ها احساس کردم که مال خودمم.اين قدر جيغ و داد و شيطنت کردم که هنوز هم صدام گرفته.شهر کاشان خيلی قشنگ بود مخصوصا اين که فصل گلاب گيری هم بود و من هم تا به حال نرفته بودم و اين رفتن رو مديون شهريارم چون اولش نمی خواستم برم اما اون اين قدر از کاشان تعريف کرد و تشويقم کرد که رفتم به هر جاتون خالی.
موضوع ديگه يی رو که می خوام بگم اينه که ديروز سالگرد مرگ دلخراش پدرم بود مرگی که هنوز هم باور ندارمش.هيچ وقت يادم نمی آد مزه ی جذبه و عصبانيت پدرم رو چشيده باشم هرچه بود مهربانی بود درست ۶ سال پيش روز ۴ خرداد سال ۱۳۷۶ خبر مرگ پدرم رو شنيدم مرگی تلخ و مرگی بدون خداحافظی.اميدوارم قدر پدراتون رو بدونيد.