مرد راننده چهره ی آفتاب سوخته يی دارد.با يک ماشين روغنی و درب و داغان.دست هايش هم از بنزين سياه شده و توی آفتاب داد ميزند:
رسالت،رسالت نبود؟
بعد از يک ربع معطلی ماشين پر می شود و حرکت می کنيم من که سرم از دود سنگين شده چشم هايم را می بندم تا شايد از سوزشش کم شود.کم کم چشم هايم گرم می شود که صدای خوشی از ضبط راننده بلند می شود.صدای يک خواننده ی قديمی که مسلما جواد يساری نيست.خوب که دقت می کنم می بينم بديع زاده است يکی از آهنگ های معروف و قديمی:
ماشين مشتی ممد علی نه بوق داره نه صندلی...
پيرمردی که جلو نشسته سر صحبت را باز می کند:
از کجا گير آوردی؟خيلی با کيفيت است.
مرد راننده می گويد:برای پدرم بوده البته پدرم صفحه داشته صفحه های زياد از خواننده های قديمی مثل امين الله رشيدی،جمال وفايی،قاسم جبلي و ...
من هم همه ی آن صفحه ها را تبديل کردم به نوار.
کم کم بحث می رود سمت و سوی موسيقی و خواننده های قديمی و ساز های ايرانی.
با خودم فکر می کنم راننده عجب آدم پری ست و چه قدر علاقه مند به موسيقی.
صحبت هايش خيلی شيرين است پدرش سنتور می زده خودش هم از او ياد گرفته زنش هم گويا سه تار مي زند.
شايد خيلی عجيب نباشد که مرد راننده ی زحمت کشی اهل موسيقی باشد و اين قدر اطلاعات داشته باشد هرچند ميان اين قشر از مردم کم تر کسی پيدا می شود که اهل اين چيز ها باشد.
چيزی که در اين ميان توجه مرا جلب کرد اين بود که مرد راننده با وجود کار سختی که داشت اما
با علايق به کارش عشق داشت.
نکته ی جالب اين که در طول زمان زيادی که در ترافيک صرف می کرد يا پشت چراغ قرمز مشغول ساختن مضراب سنتورر بود و چنان عاشقانه اين کار را می کرد که زمان معنی و مفهومش را برای او از دست می داد.