آواز هاي نو

عصر مي گويد:تشنه ي سايه ام.
ماه مي گويد:تشنه ي ستاره هام.
چشمه ي زلال شيشه يي در حسرت لب هاست،
و آه ها در طلب باد.

من تشنه ي عطر و لبخندم،
تشنه ي سروده هاي نو،
بدون ماه،بدون سوسن هاي سپيد
و بدون عشق هاي پژمرده و بي جان.

سرودي از فردا،
كه مرداب هاي خامش آينده را بر آشوبد.
و موج ها و لجن هايش را،
از اميد سر شار كند.

شعري در خشان و صلح آميز
سرشار از تفكر،
تطهير شده از اندوه و دلتنگي
تطهير شده از رويا.

سرودي كه پيكرش غزل نباشد
و سكوت را از خنده ها لبريز كند.
دسته يي كبوتر نابينا،رها شده به جانب نا معلوم.

شعري كه به جان هر چيز بنشيند و
به روح باد ها بگذرد
و سرانجام،
در شادماني قلبي جاودانه،
آرام گيرد.