سلام من بعد از مدتی بالاخره اومدم و می خوام بنويسم امشب مدل وبلاگم رو عوض کردم به نظر خودم بهتر از قبلی شده به نظر شما چی؟
به هر حال اصل اينه که آدم باشه ظاهر فرقی نمی کنه من اين صفحه رو انتخاب کردم چون به نظرم يکم بازتر و روشن تره .
راستی نمايشگاه رفتين؟خوب بود؟من و شهريار هم رفتيم پنجشنبه بود که کلاس بعد از ظهر و بی خيال شدم و رفتيم نمايشگاه.البته بيشتر به شوق کتاب جديد شهريار به نام بچه ها دلم برايتان تنگ می شود.خلاصه کتاب هنوز نيومده بود و ما کلی چيز خريديم که به غير از کتاب همه چيز بود:محصولات نان قدس رضوی-لباس-سی دی ونجليزو... اين هم از نمايشگاه باور کنيد بيشتر بچه های کنکوری بودن که دستشون کتاب های کنکور بود .ما هم که به اميد بن کتابيم ببينيم چی می شه.پارسال کتاب های خوبی گرفتيم اما امسال چيز قابل توجهی نديدم.
جزو کتاب های پارسال چراغ ها را من خاموش می کنم هم بود.
بعد از کلی راه رفتن از نمايشگاه اومديم بيرون اين قدر شلوغ بود که نگو با همه ی وجودی که خيلی خسته بودم اما به شهريار پيشنهاد کردم از مسيری که پر از درخت بود پياده بريم و خيلی لذت بردم انگار ديگه روی پاهام راه نمی رفتم و خلاصه خيلی خوش گذشت با شهريار با ماشين ها مسابقه داديم و وقتی از کوچه های با صفای اوين رد می شديم شروع کرديم به خوندن اين ترانه با صدای مر ضيه:
می زده شب چو ز ميکده باز آيم
بر سر کوی تو من به نياز آيم
دلداده ی رهگذرم
از خود نبود خبرم
ای فتنه گرم
شب ها سر کوی تو
آشفته چو موی تو
می آيم تا جويم خانه به خانه مگر از تو نشانه
میخانه به ميخانه
پيمانه به پيمانه
راه تو می جويم
اين می و مستی بود بی تو بهانه
و...