سلام دوستان
اگه يادتون باشه من نسترن هستم صاحب وبلاگ و زيباترين حرف حرفي ست كه هنوز براي تو نگفته ام...
اما خوب مثل اين كه اين چند وقته حرف ديگه يي به غير از اين كه مريضم براتون نداشتم با شازده كوچولو هم كه حرف مي زدم بهش گفتم من ديگه روم نمي شه بيام و بگم من هنوز خوب نشدم اما بازهم دلم طاقت نياوردم و اومدم
البته الان تقريبا خوبم.بگم خدا اين افغاني ها رو چي كار كنه كه از كشورشون برامون همچين سوغاتي يي آوردن.
چون مي دونم اهل شعر هستيد براتون دو تا از شعر هاي دوستان خوبم مهدي طهوري و زكيه احمدي رو مي نويسم
اولي براي مهدي و دومي براي زكيه.
اون ها خوشحال مي شن كه نظر شما رو بدونند مي دونيد كه آدم شاعر هميشه دوست داره شعر هاش مخاطب و خواننده داشته باشه كه نظر بدن.
۱
سايه شد و محو
به تصوير هاي گذشته ي خود پشت كرد
اكنون ميان آسمان و زمين به ابر مي مانست
چه بود؟
سكوت زنگ
لبخند هاي آويزان كه بي تاب چهره هاي تهي بودند

و نور مي زد به حاشيه شان در باد
ديوارهاي راست و رد صورتك هاي عميق
اكنون سوراخ كليدي بود كه گشايش وهم مي طلبيد.


2

آشفته شد و لرزيد
به سان گذشته هاي سنگ
آن كه دستانش را برف به سپيدي داد
سنگ-سنگواره هاي سپيد سپيد
كه چشمانش را پر از دايره مي كند
و حباب ها را سفت و سخت
نشنيده يي مگر كه برف
كولي رابرهنه مي خواهد و نزديك

مدار آسمان كه گرد سرش هاله شد
ستارگان برف در خواب زمستاني اش نشانيدند.