وزيبا ترين حرف حرفيست كه هنوز براي تونگفته ام
 
یلدا به کامتون

 

 

سلام دوستای خوب امیدوارم که روز آخر پاییز رو حسابی پر انرژی بگذرونید و شب که همه دور هم جمع شدید دهنتون مزه انار قرمز ترش و هندوانه قرمز شیرین بگیره.محفلتون گرم باشه و دلتون از شادی بلرزه و خواجه جان هم بهترین و امید وار کننده ترین غزل های نابش رو به شما تقدیم کنه.

ما هنوز نمی دونیم کجا باید بریم؟تصمیم داشتیم جمع دوستانه داشته باشیم اما خب خانواده ها رو نمی شه تو این شب تنها گذاشت.

این روزا برای مامانم خیلی خوشحالم.تو آپارتمان جدیدش یه عالمه دوستای خوب پیدا کرده که هر روز بهش سر می زنن و حسابی باهاشون سرگرمه.جلسه های قرآن می ذاره یه بوفه جدید خریده و می خواد ظرفاش و زیاد کنه و اینا برای اون و برای ما یعنی یه شور و نشاط.

وقتی مامانم امیدواره و با خوشحالی روزها رو سپری می کنه من هم خیالم راحته.راستش دیگه مثل چند وقت پیش گیرای الکی نمی ده و اخلاقش بهتر شده.گاهی اوقات دلم برای خونه قدیمیمون که تو نارمک بود تنگ می شه...

چون به هر حال بخش زیادی از خاطرات من و بابام اونجا بوده.دوچرخه سواری تو میدون رفتن به پارک همراه بابام و تمام کوچه ها و مغازه هاش تو یادم مونده.

البته نارمک از چهتی هم که منطقه فعالیت خبرنگاری من  بود برام مهمه.با کلی مغازه دار و هنرمند و آدمای جور واجور مصاحبه کردم.قدم به قدم تو میدونا و خیابونا گزارش و عکس گرفتم.خیلی وقتا لبخندای بچه های زیبا رو تو نشریه به تصویر در آوردم و خیلی وقتا هم به بهانه یه مسابقه فوتبال و شادی و نشاط محله با آدما همراه شدم...

اما وقتی فکر می کنم مامانم چه قدر خوشحاله منم سعی می کنم زیاد احساساتی نشم.

و اما بگم از این چند وقته که حسابی مشغول بودیم.یه روز رفتیم کانون پرورش فکری و تو جشن مطبوعات شرکت کردیم که دوستای بابایی کلی به باران و سها دختر عموش محبت کردن و این دو تا شیطون کلی مداد رنگی و دفتر و مجله کودک هدیه گرفتن.

جشن 18 ساله شدن همشهری هم خالی از لطف نبود و بهمون بلیط برج میلاد دادن که خب وقتی رفتیم اون بالا خیلی حس خوبی بهمون دست داد.عکسای برج میلاد و بعدا می ذارم.

 

چند باری با دوستامون قرار گذاشتیم و بالاخره تو جشن کریسمس خانه کودک شرکت کردیم و دوستای خیلی خیلی نازنینمون رو با بچه های شیرینشون  دیدیم.عکسای جشنم بعد می ذارم.

یه نکته و اونم اینه که من برای بعضیپستام رمز می ذارم.متاسفانه نمی تونم به کسانی که فقط بهم ایمیل می دن پسورد بدم اما هرکی که وبلاگ داره و اینجا رو می خونه قدمش روی چشم منه.

این و می نویسم تا هیچ وقت یادم نره چه قدر مدیون خدا و امام حسین و حضرت ابوالفضل هستم:

خدایا پارسال بود که حالم خیلی بد بود خیلی صدات کردم و ازت کمک خواستم.شب تاسوعا برای اولین بار بود که انقدر گریه کردم و از امامان پاکت کمک خواستم و حالا من خوبم و اولین و موثرترین عامل رو تو می دونم.تو که بزرگی و از آسمونای آبی همیشه من و نگاه می کنی.می تونم دست بزرگ و مهربونت رو وقتی روی سرم می کشی حس کنم.اگه اون جور که باید و شاید شکر گذار نعمت هات نیستم من و ببخش.بدون که همیشه تو قلب من هستی و من همیشه از تمام نعمت هایی که بهم دادی ممنونم.

 

 

...

نظرات()        link        ۱۳۸۸/٩/۳٠ - نسترن | تگ ها: