سلام دوستان اميدوارم كه حالتون خوب باشه و مثل من اين قدر غمگين نباسيد من چند روزيه كه اصلا حال و حوصله ندارم اتفاقات زيادي داره برام پيش مياد كه از ميزان طاقت من فراتره حالا بازهم خوبه مدتيه وبلاگ رو پيدا كردم باور كنيد خيلي باعث تسكينه. البته شاعر گلنار هم هست اما خدا كنه همه ي عشق ها جاودان بمونه و عشق ما هم همين طور بعضي وقت ها فكر مي كنم داره كمرنگ مي شه .شايد از طرف من باشه .شايد غم هاي من خيلي بيشتر از اونيه كه شاعر گلنار بتونه تسكينش بده. اول ها اين احساس پوچي و سرگرداني خيلي دير به دير ميومد سراغم و اون رو هم هميشه پنهان مي كردم و توي خونه همون نسترن شلوغ كاري بودم كه اگه يك وقت نبودم همه جاي خاليم رو احساس مي كردن اما حالا ديگه اين طوري نيست هميشه تو خودم نيستم اما بيشتر وقت ها دلم نمي خواد با كسي حرف بزنم شايد اگه شاعر گلنار بياد اين ها رو بخونه ناراحت بشه شايدم بخواد دلداريم بده اما مگه همه چيز دست خود آدمه؟آدم بيچاره توي اين دنيا چه چيزهايي رو بايد ببينه و تحمل كنه .مي دونيد خيلي از خدا دور شدم و حالا هم ديگه روم نمي شه برم سراغش.وقتي خدا ازم دوره خيلي بيشتر احساس تنهايي مي كنم به نظرتون يك بار ديگه برم تحويلم مي گيره؟ خدا كنه.
بگذريم حرف هاي دلتنگي هاي من خيلي زياده و سرتون رو درد مياره من براي اين هفته روز يكشنبه كه داره مياد مطلبي به عنوان (حكم آن است كه...) از وبلاگ داستان هاي كوتاه آقاي عليرضا دزفوليان براي چاپ انتخاب كردم
حالا هم مي خوام براتون از شعرهاي شاعر گبنار بنويسم
بر سفره غروب
تاثير شگرف مورچه ها
ابري به خانه متمايل
و گربه يي بر رف آسمان نشسته
تا كهنه نشود اين جمله
يك بار ديگرش زمزمه مي كنم
در گوشت كه كه دروازه ي طلايي آغاز است
يادم نرفته نگران نباش
و قطار مورچگان در رقص نقطه چين
به ستون يك
دوستت دارم
كه نشسته يي بر رف آسمان
و آن گربه كه در سطرهاي بالا بود
نه
از گربه خوشت نمي آيد.
خالي كه بر گونه مي نهي
هيجان گيج من است سرگردان حالا قرار گرفته ام بر رف
مي خواهم از پشت پرده ببينمت
كه باد مي وزد
كه غنچه مي شود در باران
مي خواهم
به هيجان در آيي
در گنجشك
در بالش من
كه صداي پاهات
...
مي بينمت گلنار
مي بينمت
21 فروردين 1379 -شهريار