همين طور مي دوم و مي دوم تا شايد به ديوار برسم. ديوار سفيد بزرگي كه مرا به سوي خودش مي كشاند.اما هر چه قدر كه مي روم از من دورتر و دورتر مي شود.كاش سراب بود و وقتي مي رسيدم مي ديدم كه ديگر نيست اما از سراب بدتر است اصلا به آن نمي رسم از دور دوستم را مي بينم كه برايم دست تكان مي دهد مي خواهم بايستم و جواب سلامش را بدهم اما انگار يكي با طناب مرا وصل كرده به ديوار و مي كشدم با حالت تاسف سرم را برايش تكان مي دهم تا شايد بفهمد كه نمي توانم بايستم اما او كه انگار به نظر مي رسد مرا نديده فقط نگاهم مي كند و با لبخندي روي لبش يرايم دست تكان مي دهد توي اين وضعيت كافي ست با آدمي طرف شوي كه حرفت را نمي فهمد چه مي گويم دويدن فكرم را خراب كرده او كه آدم نيست اصلا شكلي ندارد اما من مي بينمش با اين كه نه سري دارد نه ... به هر كس هم كه مي گويم به من مي خندد يادم مي آيد به يك نفر گفتم او را مي بيني كه برايم دست تكان مي دهد؟ اما با اين سوال فقط خودم را مسغره كردم چون وقتي به جايي كه اشاره كرده بودم نگاه كرد كسي را نديد اما اين برايش تعجبي نداشت و گفت:خب مي دانم كه حتما يكي را مي بيني من هم هميشه كسي را مي بينم كه كله اش مثل هندوانه مي ماند و بدني مثل گلابي دارد او را هم فقط خودم مي توانم ببينم حالا بگو دوست تو چه شكلي دارد و وقتي مي گويم : دوست من اصلا شكلي ندارد مي زند زير خنده .
بازهم دارد مي خندد اين دفعه اين دفعه صداي خنده اش بلندترشده است به جاي اين كه كمك كند فقط خنده تحويل من مي دهد اما نبايد عصباني شوم شايد فكر مي كند در يك مسابقه ي دو شركت كرده ام و دارد تشويقم مي كند
كاش مي توانستم كمي توقف كنم اما نمي شود يك لحظه كه به روبرو نگاه مي كنم از ديوار خبري نيست خيلي خوشحال مي شوم اما نه وضعيتم بدتر از قبل شده حالا وارد هزارتويي شدم حالا از اين جا چه طور مي توانم عبور كنم؟ بر مي گردم ودوستم را مي بينم بازهم خوب است كه نرفته البته ديگر نمي خندد مثل هميشه شده است:جدي و خشك.اين طرف و آن طرف مي رود و حالتي به خودش گرفته كه كه انگار دارد دنبال راه چاره يي مي گردد فكر كنم متوجه وضعيت من شده باشد همين طور كه در هزار تو اين طرف و آن طرف مي روم چشم هايم كم كم بسته مي شود وقتي به خودم مي آيم مي بينم سرم روي بالش است و مثل هميشه صداي قدم هاي كسي را مي شنوم .جلو مي آيد و سلام مي دهد.
-من كه فكر مي كنم مثل هميشه كابوس بود تو چي فكر مي كني؟
اما او مثل هميشه به سلامي بسنده مي كند وبا لبخندي دور مي شود و مرا با هزار توي ذهنم تنها مي گذارد.