شايد نقشهاي كم و بيش سنتي ديوارهاي مترو كمي آدم را از اين فضاي پر ازآهن كه همه چيز در آن از قانون موازي بودن پيروي مي كند بيرون ببرد.
ازآدمهايي كه آن قدر از پله هاي مترو بالا وپايين رفته اند كه حتا لباس ها وظاهرشان هم رنگ مترو شده يك ست كامل از رنگ ها.
حتا قيافه هايشان هم رنگي از آهن گرفته آن قدر در تكاپوي رسيدن به قطار هستند كه وجود پروانه ي سفيد درشتي را كه رنگش تضاد زيادي با رنگ آهن مترو دارد ،فراموش مي كنند.
آدم هايي كه اگر به عمق روحشان برسي ،مي بيني كه با اين محيط بيگانه اند اما شايد خودشان هم فراموش كرده اند چه مي خواهند.
تمدن وپيشرفت وكارهاي آهني شان باعث شده فكر كنند نمي توان مثل گذشته ها در محيطي پر از گل وسبزه زندگي كرد.
يك خانه ي قديمي با يك حوض وسطش ،و رديف چنار هاي سبزي كه
تمام كوچه اش را گرفته .
ايرانياني كه تمام زندگي شان،بار ادبياتشان وهمه ي روحشان با گل و سبزه و درخت پيوند خورده .
تمام خانه هاي قديمي از بين مي روند وقصه هاي مادر بزرگ هاو پدر بزرگ ها براي بچه ها معنايي نخواهد داشت.ديو وپري هم براي همان خانه ها ي كاهگلي وقديمي باقي خواهد ماند وتخت هاي وسط حياط وصداي قل قل سماور.
حالا با اين آپارتمان هايي كه بزرگ ترينشان از قوطي كبريت هم تنگ تر است نمي توان انتظار داشت كه اين قصه ها گوش شنوايي داشته باشد . حالا ديگر پدر بزرگ هاو مادر بزرگ ها مي روند وبا اين رفتن مطمئنا اثري از اين خانه ها باقي نمي ماند آنها كه بروند ديگر كسي نيست تا دربرابر اين نوع تجدد مقاومت كند.


undefined