" آن گونه آشنا مي سرايمت
كه پرنده باغ را
و
ترانه سينه ي دل خسته ام را"

مرگ از بام
فرو مي آيد
با نفس هاي تاريك
و مي آويزد از من
تنگ مي فشارمش
در آغوش

چنان كه ديرينه ياري.

كهنه شرابي مي زنيم باهم.
لباس هايم را بايد عوض كنم!
"حالا نشسته ام با تو
در اين سكوت بويناك
خاموش هم من
هم تو
و فنجان ها از عطر چاي تهي"

مرگ مي خندد و من پاهايم را دراز مي كنم
شقيقه هايم از بوسه هايش
سرد.
مي رقصد او
شبتاب وار
در نور غليظي
مي گشايم كتاب خاطره هارا
مرگ مي خندد
و من پاهايم را
جمع مي كنم
"هم صحبت پيرارو
پار و
هميشه!
تا كي سايه ات خاموش؟
هر آدينه
قصه يي مي سازم و
بي ان كه گفته باشم
فراموش..."

نشسته است مرگ
و سايه اش بر ديوار
تلفن زنگ مي زند...

"صدايم بزن
با دهان شيرينت
صدايم بزن
از پشت اين همه سكوت و / وهم و / سكوت"
مرگ مي خندد و من
زانوانم را بغل مي كنم
سيگاري مي گيرانم
و مي روم در بهت
...
كابوس ديده ام انگار
مرگ مي رقصد
با پاي خزه پوش و
دست مرمرين.
"مي آيم نزديكت
مي نشينم
و سر بر زانوانت مي نهم
گرمي دستانت
بر گونه هايم
و بر گودناي سينه ام
عطر لبخندت
مي خندي و اشك
مي لغزد
و ماه از پس ابر آشكار مي شود
خمار لحظه يي اين چنين ام
بپاي خلوت گريزان
مي خندي و ماه
مي رود پس ابر
هلهله يي نيست
شيوني هم"

نوشته بودم
و در آغوشت مرده بودم.