بعضي وقت ها كه يك نفر از ته دلش مي گويد : خسته ام درست درك نمي كنم كه منظورش چيست؟
اما امشب ازته دل به خودم گفتم:
چه قدر خسته ام.
و فكر كنم كم و بيش معني اش را فهميدم. من خسته ام از اين روز ها و شب ها خسته ام. از تكراري بودنش ذله نشده ام . در گذر سريع زمان از صبح تا شب در گير كار هاي مختلف ديگر تكرار معني ندارد يعني اصلا فرصتي نيست تا به آن فكر كني.
يادش به خير بچگي ها را مي گويم البته من زياد ازش راضي نيستم اما خب آن وقت ها غم بود ولي كم بود و حداقل غم اين يار هميشگي من يعني نسترن فقط براي خودم بود و آن هم با دست نوازشگر پدر و يا سرگرم شدن با خرگوش سياه كوچك وبازي با بجه گربه هاي پنهان از چشم مادر كم كم محو مي شد.
اما حالا چه؟ غم خود آدم با غم خوردن براي ديگران قاطي مي شود و ... خب آخرش اين مي شود كه بگويم خسته ام .
روز به روز بزرگ تر مي شوم و غم هايم با من رشد مي كند و دلخوشي هايم خودشان را بيشتر به كودكي ها مي چسبانند و از دور برايم دست تكان مي دهند و هر چه مي دوم و جلو مي روم بيشتر ازم فاصله مي گيرند شايد بهتر باشد بروم در يك روستاي كوچك زندگي كنم در يك گندم زار وسيع البته حق بدهيد كه تنها نمي شود!
شايد در اين صورت يعني دور شدنم از اين همه دود و حركت و چيز هاي آهني كه دور و برم را گرفته و فرار از همه ي آدم هايي كه غم هايشان با غم من تلفيق شده دلخوشي ها هم از من فرار نكنند با من آشتي كنند.
نمي دانم به هر حال خسته ام از همه چيز و همه كس خسته ام.
هواي شعر هاي شاعر گلنار زده به سرم ببينم مي شود شعري در باره ي خستگي از لابلاي آن پيدا كرد؟