منتظر نظرات سازنده ی شما دوستان خوب در باره ی داستانم هستم.

پلكان

پاي چپم را روي پله ي دوم مي گذارم و پاي راستم خود به خود روي پله ي سوم مي رود. صداي وزوز زنبوري به گوش مي رسدحالا از زمين فاصله گرفته ام. هميشه اين احساس را دارم شايد مي خواهم به اوج خانه برسم نقطه ي آرامش به علاوه ي سكوت و آسمان آبي. همين طور مي ايستم و از قسمت شكسته شده ي شيشه ي در پشت بام به آسمان نگاه مي كنم. زنبوري مي شوم و اوج مي گيرم تمام ضربان قلبم به هم ريخته است. با هر فرودي كه مي آيم اوجي كه مي گيرم تمام تنم خيس عرق مي شود چه قدر همه چيز برايم بزرگ شده . آن قدر غرق چيزهاي بزرگ اطرافم شده ام كه هدفم را فراموش كرده ام .پرواز فلسفه ي فكر مرا خراب مي كند. فايده يي ندارد. نمي توانم زنبور باشم از صداي وزوز خودم سردرد گرفته ام . بر مي گردم و روي پلكان مي ايستم .
از راه آمده بر مي گردم و گلدان گل را بر مي دارم .
-چه قدر خشك است!
-تنها و غريب به دور از موسيقي!
بر مي دارمش و به بالا مي آيم پله هاي راه پله را دوتا يكي مي كنم . به در ورودي پشت بام مي رسم :دري بزرگ با قفلي محكم.دلم هواي ياكريمي را مي كند كه در گلدانم لانه گذاشته بود. چيز غريبي بود و مادر گفته بود: خوش يمن است اما گلدان از خوش يمني ياكريم بي نصيب مانده بود. افكار د هم برهم ذهنم را نظم مي دهم و فكر راه حلي براي باز كردن قفل مي افتم. بعد از چند دقيقه فكر كردن كاري را انجام مي دهم كه تا اين موقع به فكرم نرسيده است . به قفل خيره مي شوم قفل خود به خود باز مي شود.
وارد فضاي پشت بام مي شوم. سكوت و آرامشش برايم تداعي كننده خيلي چيزهاست. هميشه اين فضا را دوست داشته م. اما حالا فرق دارد. بدون معطلي و فقط با مكثي كوتاه گلدان را لبه ي پشت بام رو به آفتاب مي گذارم و خودم مي روم و كنارش مي ايستم. دست هايم را از هم باز مي كنم و مي خواهم اين بار پرنده يي باشم. چشم هايم بسته است. اما ناگهان همه چيزاز بين مي رود و پوچ مي شود . با سر و صدايي به خودم مي آيم. وقتي خوب نگاه مي كنم شلوغ جمعيت را مي بينم كه سر و صدايشان خبر از سقوط مردي مي دهد. با خودم فكر مي كنم مرد حتما فكر مرا دزديده است و تبديل به ياكريمي شده . شايد هم مي خواسته بيايد و توي گلدان من لانه بگذارد. به هر حال زياد فرقي نمي كند پايين مي آيم و گلدان را بر مي دارم يادم آمده كه به گلدان آب نداده ام ...