ديروز كه دوم بهمن بود، سرشار بودم از شادي خاصي كه در پياده روي با شاعر گلنار دچارش شده بودم.
هوا برفي بود و من ياد اين شعر از حافظ افتادم كه:
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم...
و قبل از خوندن مصرع دومش شهريار شروع كرد كه:
اينم فقط به خاطر تو: و زد زير آواز
گل عذاري ز گلستان جهان ما را بس زين چمن سايه ي آن سرو روان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس...

ولي اين شادي عمرش خيلي كوتاه بود و همراه هميشگيم يعني غم من رو تنها نگذاشت و تا شب نصيبم سردرد و نگراني و ... بود.و ساعت 2 نيمه شب ياد اين شعر سهراب افتادم كه:
همه را غمي هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است.