"پلكان

پاي چپم را روي پله ي دوم پلكان مي گذارم وپاي راستم خود به خود روي پله ي سوم مي رود . صداي وزوز زنبوري به گوش مي رسد.حالا از زمين فاصله گرفته ام هميشه اين احساس را دارم
شايد مي خواهم به اوج خانه برسم.نقطه ي آرامش به علاوه ي سكوت و آسمان آبي همين طور مي ايستم و از قسمت شكسته شده ي شيشه ي در پشت بام به آسمان نگاه مي كنم زنبوري مي شوم واوج مي گيرم تمام ضربان قلبم به هم ريخته است باهرفرودي كه مي آيم و هر اوجي كه مي گيرم تمام تنم خيس عرق مي شود چه قد ر همه چيز برايم بزرگ شده.آن قد ر غرق چيزهاي بزرگ اطرافم شده ام كه هدفم را فراموش كرده ام.پرواز فلسفه ي فكر مرا خراب مي كند فايده اي ندارد نمي توانم زنبور باشم از صداي وزوز خودم سر د رد گرفته ام برمي گردم وروي پلكان مي ايستم.
از راه آمده برمي گردم وگلدان گل را بر مي دارم.
چه قدر خشك است
تنها وغريب به دور از موسيقي
بر مي دارمش و به با لا مي آيم پله هاي راه پله را دوتا يكي مي كنم به ورودي پشت بام مي رسم : د ري بزرگ با قفلي محكم دلم هواي ياكريمي را مي كند كه در گلدانم لانه گذاشته بود چيز غريبي بود و مادر گفته بود: خوش يمن است.
اما گلدان از خوش يمني ياكريم بي نصيب مانده بود افكار درهم برهم ذهنم را نظم ميدهم وفكر راه حلي براي باز كردن قفل مي افتم بعد از چند دقيقه فكر كردن كاري را انجام ميدهم كه تا اين موقع به فكرم نرسيده است.به قفل خيره مي شوم قفل خود به خود باز مي شود.وارد فضاي پشت بام ميشوم سكوت وآرامشش برايم تداعي كننده ي خيلي چيزهاست هميشه اين فضا را دوست داشته ام اما حالا فرق دارد.بدون معطلي وفقط با مكثي كوتاه گلدان را لبه ي پشت بام ورو به آفتاب مي گذارم وخودم مي روم كنارش مي ايستم.دست هايم را از هم باز مي كنم و مي خواهم اين بار پرنده اي باشم چشم هايم بسته است.اما ناگهان همه چيزاز بين مي رود وپوچ مي شود.با سر و صدايي به خودم مي ايم.وقتي خوب نگاه مي كنم شلوغي جمعيت را مي بينم كه سر و صدايشان خبر از سقوط مردي ازپشت بام روبه رويي مي دهد با خودم فكر مي كنم مرد حتما فكر مرا دزديده و تبديل به ياكريمي شده وشايد هم مي خواسته بيايد و توي گلدان من لانه بگذارد.به هر حال زياد فرقي نمي كند پايين مي آيم وگلدان را بر مي دارم يادم آ مده كه به گلدان آب نداده ام وشايد وقتي پرنده اي شدم ورفتم ديگر هيچ وقت نتوانم برگردم تا به گلدان آب بدهم.