امشب ياد چند سال پيش افتادم البته اين قدر دور نه همين دو سال پيش يعني سال 79 شب هاي پر از تنهايي خوبي داشتم ساعت ها با نوار و كتاب بيدار مي موندم و باور كنيد اصلا دلم نمي خواست كسي خلوتم رو به هم بزنه مسلما شما معني اين تنهايي لذت بخش رو درك مي كنيد مادرم اول هاش خيلي نگران بي خوابيم بود اما وقتي مدتش زياد شد اون هم ديگه عادت كرده بود خلاصه خيلي شيرين بود فكر مي كردم چيز با ارزشي پيدا كردم و نمي خواستم از دستش بدم و اين تنهايي شيرين با اومدن شاعر گلنار بارش رو بست و رفت تا حالا هم زياد پيداش نشده شايد خيلي اومده باشه اما من انقدر بهش توجه نكردم كه قهر كرده و رفته ...
شب هايي كه آ سمون مثل هميشه خيلي ستاره نداشت، اما من از پشت پنجره ي اتاقم دنبال ستاره ي شازده كوچولو مي گشتم باور كنيد سكوت و آرامشش رو هيچ وقت يادم نمي ره شرايطي بود كه وقتي مي خواستم چراغ رو خاموش كنم قلبم مي گرفت كه دارم براي چندين ساعت ازش دور مي شم اما چاره اي نبود اگه همون يكي دو ساعت رو هم نمي خوابيدم معلوم نبود وضعيت دانشگاه چي بشه يا مادرم نگران دخترش بشه وفكر كنه دخترش يا عقلش رو از دست داده يا عاشق شده! چند بار ازم پرسيده بود مثلا گفته بود كه هر چي هست به من بگو مي دونيد كه مادر ها هميشه نگرانند شايد بي خوابي كه مي گم براي خيلي از شما عاديه اما براي مادر ها اين طور نيست حتا اگه بعضي وقت ها خودشون هم همچين تجربه اي داشته باشند باز هم نگرانند يعني خلق شدن براي نگراني . شايد مدت اين بي خوابي هاي من در طول دو ترم دانشگاه بود يا بيشتر ولي هر چي بود خوب بود خيلي خوب بود باور كنيد اگه هزار تا خوب بود هم براش بنويسم باز هم كم مياد اين شب بيداري ها به غير از لذت هاي روحي ،رواني كه برام داشت از لحاظ شخصيتي هم اثر خوبي روي من داشت يكي از اثر هاش اين بود كه آدم كم حرفي شده بودم و تا مدت ها به موقع و سنجيده حرف مي زدم مثل الان كه اين قدر دارم چشم هاي شما رو براي خوندن اين اراجيف درد ميارم نبود يكي ديگه از خوبي هاش به دست آوردن آرامش عجيبي بود كه توي طول روز در تمام وجودم پخش مي شد . و اثر ارزنده ي ديگه اي كه از همه بهتر بود خوندن كتاب هايي بود كه هنوز هم اعتراف مي كنم بهترين كتاب هايي هستند كه تا به حال خوندم شنيدن موسيقي خوب رو هم كه ديگه نگو آهنگ هاي محلي روسيه يكي از نوار هايي بود كه بيشترين بخش از شب بيداري هاي من رو تشكيل مي داد يادم مياد يكي از كتاب هاي خوبي كه خوندم كتابي بود به اسم درد جاودانگي:
اثر اونا مونو كه كلي توي انقلاب دنبالش گشتم همه با كتاب جاودانگي كه اون روزها خيلي تو بورس بود اشتباهش مي گرفتند به هر حال ببخشيد زياد حرف زدم بخش هايي از اين كتاب در باره ي عشق جسماني و روحاني بود كه من بار ها و بارها خوندمش و امشب دوباره رفتم سراغش . اصلا دليل به ياد آوردن لحظات تنهايي شيريني كه داشتم همين كتاب بود حالا ازتون مي خوام بپرسم كه دوست داريد بخش هاييش رو براتون بنويسم يا نه اگه حوصلتون گرفت و اومديد مطلب امشبم رو خونديد لطف كنيد بهم بگيد بنويسم يا نه ؟ مي دونيد من زياد تايپم قوي نيست و اين يك كمكي هم كه ياد گرفتم به خاطر وجود وبلاگمه پس دوستاي نازنين من به من بگيد دوست داريد براتون بنويسم يا نه؟