اين روز ها و شب ها مرگ را به خودم خيلی نزديک احساس مي کنم .بارها از مرگ هراسيده ام
و خواستم از آن فرار کنم بارها و بارها خواب مرگم را ديده ام مرا در جايی دور و تاريک رها کرده اند و چيزی که مرا خيلی عذاب داده تنهايی بوده که دچارش شده ام. چند روزی ست که مرگ خودش را خيلی دارد به من نشان می دهد ولی برايم جالب است که ترسی ازش ندارم بلکه اگر بيايد با آغوش باز پذيرايش می شوم نمی دانم فکر کنم وحشت اين دنيای پر از تنهايی برايم بيشتر است دنيايی که نمی دانم چه چيزی در صورت زنده ماندن در انتظارم است دچار احساس بدبينانه ای شده ام کاش خدا در اراده ی انسان اين اختيار را هم می گذاشت که خودش زمان مرگش را معين کند هر وقت آدم خسته می شد خيلی راحت می مرد ياد آن فيلم ژاپنی افتادم که در آن آدم ها به سن خاصی که می رسيدند به شهری می رفتند و آماده می شدند برای مردن .سراج دارد می خواند و من صدايش را خيلی دوست دارم دوستس داشتم که می گفت تا زمانی که موسيقی در تو اثر دارد بدان که شوق زنده ماندن و تاب مقاومت در تو هنوز نمرده برای من هنوز هم موسيقی بهترين چيز هاست اما زياد شوقی برای زنده ماندن در اين دنيای پر از بدی ها ندارم فکر کنم دنيای مرگ با همه ی عجيب بودنش مثل اين دنيا اين قدر
عذاب آور نباشد بعضی وقت ها فکر می کنم خدا ما آدم ها را آفريده و ديگر هيچ.ما را گذاشته به حال خودمان اگر اين طور نيست پس اين همه ظلم و ستم آدم ها به هم نشانه ی چيست ستمی که هيچ کس هم در مقابلش کاری نمی کند آدم بی اعتقادی نيستم اما شايد وقتش رسيده که منجی که همه به آن اعتقاد داريم بيايد کاش خدا کمی هم در کنار صبر زيادش به طاقت بندگانش هم توجه می کرد نمی دانم شايد بايد صبر کرد من که گيج شدم .به هر حال به اطرافيانم گفته ام که اگر مردم مرا در بهشت زهرای تهران خاک نکنند از تاريکيش می ترسم فکر کنم دلم خيلی بگيرد دوست دترم يا در دامنه ی کوهی باشم يا در جايی دور و غريب اما با صفا پر از گل نسترن و رز صورتی دوست دارم شعر روی سنگ قبرم هم شعری از شعر های شاعر گلنا.ر باشد