الان گوگوش داره مي خونه ومن خيلي خوشم :
كاش كه من و توبوديم ستاره
با گريه هامون ابر بهاره
با خنده هامون پر از اشاره...
امروز مي خوام براتون يك خاطره تعريف كنم:
روز 8/6/79 بود صبح زود راهي دركه شديم هوا خيلي خوب بود و همه چيز آماده بود تا خيلي خوش بگذره.
اون روز خيلي خوش گذشت كلي با هم فال حافظ گرفتيم كلي از آهگ هاي گوگوش و شجريان رو خونديم .
به هر حال نمي خوام تمام اتفاقات اون روز قشنگ رو براتون بگم مي خوام متن نامه يي رو كه اوني كه باهم قهر كرده بود و حالا باهم آشتي كرده رو بنويسم چون اون روز بود كه زيباترين حرف نگفته پيش اومد(اولين نامه)
به نام خدا و زيبا ترين حرف..
.
حرفي ست كه هنوز براي تو نگفته ام...
حس مي كنم در آينه تهاي تنها هستم.تنهايي شب هاي كه پيشترها در غم فرو رفته بودم و حالا ،جبران حس گمشده اي ست كه من تازه يافته امش.حتا در آينه اگر باشي هم،صدايي از حس بيرون مي آوردت،نمي د انم،كه در امتداد چي بگم است).ذهن نيزگاهي به بيراهه مي رود و وقتي رفت به نا كجا آباد مي رسد اصلا نمي رسد آن وقت جست و جويش را رها مي كند و به تقطه ي صفر مي رسد و رنگ ها هي باهم قاطي مي شوند و هي درخت ها ،رو ياهاي روز از دست رفته اند و انگار در مسير خاموش جنگل،داروك ها به آوز باران لب نمي گشايند .
حالا تو هي بيا و حرف بزن و دنبال دستمال سفيد بگرد تا اشكت را پاك كني.نمي شود نه اصلا نمي شود.فكرش را بكن وقتي آدم كفش نداشته باشد براي راه رفتن،آن وقت مي شود مثل كسي كه بخواهد با دست راه برود.نه!شايد بشودبدون كفش راه رفت،اما محال است كه بدون پا راه بروي.ولي باز هم مي شود براي استدلال هاي گذشته نقيض پيدا كرد.بدون پا هم مي شود راه رفت فقط بايد عشق داشت همين و تمام.با عشق مي شود تا هفت شهر عشق پرواز كرد و ديد و گذشت و ديد و رسيد و آن گاه تاريكي ديگر لهجه ي غريبي خواهد داشت وتو از دور دست ها سربند هاي آبي گلدار را خواهي ديد كه بر شاخه هاي بيد هاي مجنون جنوب براي تو دست تكان مي دهند.
اگر آسودگي خواهي برو عاشق شو اي عاقل.
به اميد ديداري دوباره اي محرم اصرار وبلاگي.
.