شب به خير
به هوای درس خوندن بيدارم اما ... بقيش و خودتون مي دونيد يک نفر باهام قهره که مي دونم مياد و وبلاگم رو می بينه دوستان خوب شما ازش بپرسيد قهر کار خوبيه؟از الان پيش همتون دارم می گم اگه بازم همين طور ادامه بده نوبت من ميشهالان هم ميخوام يکی از شعر هاش و براتون بنويسم خودم که خيلی خوشم مياد شما رو نمی دونماميدوارم خوشتون بياد دعا کنيد ما با هم آشتی کنيم.
چون بدون اون وزيبا ترين حرف معنی نداره که گفته بشه يا نه.
چون من آدم با وجدانی هستم قبول می کنم که اين دفعه حدود ۸۰ ٪ تقصير با من بود به خاطر همينم هست که دارم شما رو واسطه می کنم تا ما رو باهم آشتی بديد.
حالا اين هم شعرش :
تقديم به همهی اون هايی که يک نفر رو واقعا دوستدارن:
و فردا خواهم گفت که دوستت دارم
از هرچه در اين جهان و هرچه درآن جهان بيشتر.
و اين که :
رنگ خاطره هام
بر شاخه های خيس بهار
آويزان است
و صدای سوتک کودکی ام
روی بند های لرزان رخت ها.
چنان که نگاهم می پرد
از شاخه های سخت درختانی که

زمستان اند
به آغاز رویا های روشن و سبز
فکر خواهم کرد
و حرف خواهم زد
و نخواهم گفت که
هزار بار تمرین کرده ام که نلرزد دستم
و نلرزد پلکم
و قلبم و شعر م و این حس شیفتگی را پنهان کرده ام
و خواهم گفت که شیفته ات هستم
مثل باران نیاگاه که به خاک سرخ
و پرنده که به گلبرگ های تازه
و پنجره که به هوای بهاری
و مثل من که به آرامش
به تو
اما نمی دانم که...
اما میترسم
وهی ضربان نبضم تند می شود
وهی کلمه ها را عوض بدل می کنم باهم
از فرط اظطراب است که پلک ها روی هم بند نمی شو ند
و لب ها از هم باز.
البته خودش میگه(منظورم اونیه که باهام قهره):
این شعر قدیمیه اما من خیلی دوسش دارم.این دفعه از شعر های جدیدش براتون می نویسم.