امروز مي خوام متني رو راجع به ازد واج بنويسم كه توي يك كتاب خوندم و خودم با بعضي از چيزهاش موافقم
وبايد بگم ممكنه بعضي از شما موافق باشيد بعضي هم نه چون اين نظر يك نويسنده ست كه تو كتاب اومده به هر حال دلم مي خواد كه نظرتون رو بگيد بدون هيچ تعصبي
مرد ها پسر بچه هايي مطيع هستند.
همان گونه كه به آنها آموخته اند زندگي مي كنند.
هنگامي كه زمان ترك مادر هايشان فرا مي رسد،مي گويند: ولي من به يك زن نياز دارم. من حق دارم چندين زن،فقط و فقط براي خودم داشته باشم.يك زن براي رختخوابم،يك زن براي سر ميزم،يك زن براي فرزندانم و يك زن براي خودم كه همواره كودك باقي بمانم. و از آن جايي كه بهترين راه نگه داشتن يك زن ازدواج كردن است ازدواج مي كنند. ازدواج براي مرد ها يك آفت ديگر يك بيگاري اجباري ست،درست مانند كار حقوق بگيري يا خريد روزهاي شنبه مرد ها وقتي ازدواج مي كنند، ديگر به زنشان فكر نمي كنند.با يك كامپيوتر بازي مي كنند،قفسه اي را تعمير مي كنند،چمن ته حياط را مي زنند.ابن راهي ست كه آنها براي كناره گيري از زندگي پر تلاطم انتخاب مي كنند.اين راهي ست كه مرد ها از طريق آن،بي آن كه عزيمت كنند، عزيمت مي كنند.با ازدواج چيزي براي مرد ها تمام مي شود.براي زن ها برعكس است: با ازدواج چيزي شروع مي شود. زن ها از زمان نوجواني مستقيما به عمق تنها يي شان مي روند و به قد ري مستقيم به سمت اين تنهايي مي روند كه با آن ازدواج مي كنند. اغلب زن ها واغلب زن ها مي خواهند ازدواج كنند. زن ها روياي ازدواج را در عمق وجو دشان مي پرورانند، رو ياي ازدواج را در عمق وجو دشان حمل مي كنند و اين امر باعث مي شود كه گاهي خسته شوند و همه چيز را رها كنند، همه چيز را رها مي كنند تا تنها باشند و چه بهتر كه به كل تنها باشند.